تبليغاتX
لیلای - معامل
نامش را هم که میبینم حالم به هم میخورد، اخر مگر من چه هیزم تری به تو و خاندانمان فروخته ام؟!

چرا یکی نیست حرف مرا بفهمد!من که میشناسمت، حالا گیرم تو بر سر این نردبان هم میماندی

اما اگر چشمهایت را باز میکردی، گامهایت را بر سر جان من میدیدی نه نردبان!

هنوز هم لبخند زدن بی  طمع را یاد نگرفته ای

+      .  | 

 
< Free counter and web stats