چهل تکه ی ان را قبای سروریشان میبافند
من با همین اتش بر جان افتاده عافیت سوز شما با سلامت و مقامت و...
کاش رهایم کنید
اغوش مهربان و بوسه های شوق
یا
غریبگی دستانی که دیگر نمی شناسمش
صدای ماه گوش اسمان نقره ای اش را پر کرده
صدای من اما نمیرسد گمش کرده ام نه این جا نه انجا درون همین سینه که عطر سیب را از چشمانش
نهان میکرد