تبليغاتX
لیلای
عادت کرده ام ادمیان شهرم را تماشا کنم
+  Thu 21 May 2009 8:22 PM   .  | 

میلادش مبارک
+  Wed 20 May 2009 4:35 PM   .  | 

ای ایران

ای مرز پرگهر

ایران

 

 

 

+  Wed 20 May 2009 9:28 AM   .  | 

به فکر لحظه پرواز
+  Tue 19 May 2009 9:59 PM   .  | 

خانه بی تو چیزی کم دارد،چه قدر دلم عطر نفس هایت را میخواهد تا در اغوشم گیری

سفر بس است،ترا به خدا برگرد

+  Mon 18 May 2009 8:43 PM   .  | 

های کوروش،کوروش،نیستی که ببینی من زیر بار همین قوانین مزخرف عاقبت جان خواهم داد
+  Sun 17 May 2009 1:44 PM   .  | 

بی قرار و بی تابم برای دوباره دیدنش،اما نه دیداری قدیم کنار پرچین ماهتاب

میخواهم ماه را در اغوش گیرم

دستهای ساده بودنش را

بی هراس گزمه ها

+  Sat 16 May 2009 3:16 PM   .  | 

دلم تنگ کسی هست
+  Fri 15 May 2009 7:40 PM   .  | 

این روزها که می گذرد ، هر روز
 احساس می کنم که کسی در باد
 فریاد می زند
 احساس می کنم که مرا
 از عمق جاده های مه آلود
 یک آشنای دور صدا می زند
 آهنگ آشنای صدای او
 مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
 روزی که عابران خمیده
 یک لحظه وقت داشته باشند
 تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
 در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
 و طرح واژگونه ی جنگل را
 در آب بنگرند
آن روز
 پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
 آغاز می شود
 روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
 بال کبوتری را
 امضا کنیم
 و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
 در زیر پای رهگذران پیاده رو
 بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
 روزی که روی درها
 با خط ساده ای بنویسند :
 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
 جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
 و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
 پایان خوب داشته باشند
 روز وفور لبخند
 لبخند بی دریغ
 لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
 قانون مهربانی است
 روزی که شاعران
 ناچار نیستند
 در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
 روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
 پروانه های خشک شده ، آن روز
 از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
 و خواب در دهان مسلسلها
 خمیازه می کشد
 و کفشهای کهنه ی سربازی
 در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
 در دست کودکان
 از باد پر شوند
 روزی که سبز ، زرد نباشد
 گلها اجازه داشته باشند
 هر جا که دوست داشته باشند
 بشکفند
 دلها اجازه داشته باشند
 هر جا نیاز داشته باشند
 بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
 با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
 بی پنجره بروید
 آن روز
 دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
 تنها
 پرچینی از خیال
 در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
 از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
 دریا و آفتاب
 در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
 در حسرت ستاره نباشد
 روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
 ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
 ای روزهای سخت ادامه !
 از پشت لحظه ها به در آیید !
 ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟
  قیصر امین پور

+  Fri 15 May 2009 4:38 PM   .  | 

این خاصیت بزرگ شدن است ... نه ... خاصیت زندگی میان آدم بزرگ هاست. آدم بزرگ حواسش جمع است تا چیزی را از دست ندهد -مگر و تنها مگر چیز دیگری بدست آورد. اگر به سرش بزند و غدد فوق کلیوی اش ترشحاتی از جنس ادرنالین بکنند و حالی به حالی بشود و چیزی به مذاقش خوش بیاید باز باید به خود تضمین دهد که از آنچه دارد هیچ را در این سودای نوزاد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید، از دست نخواهد داد.
پس جنازه ی گذشته را با خود در هر راه تازه ای که پا می گذارد به همراه می کشاند و یا یک جایی زیر خاک در یک نقطه ی امن دفنش می کند. ادم بزرگ با وزنه ی این همه سنگین تر از آنست که دورترک بپرد. همان حوالی آشیانه ... همانجا که همه چیز امن و امان است
آنجا که حس می کند که در قماری که می کند چیزی به دست نمی آورد ... برمی گردد. لاشه ی گذشته را -که خوب هم Preserv ش کرده است- از گودال در می آورد. بی پروای آن بوی نادلپسند ماندگی. بو آشناست و خود از ابتدا به آن آغشته است ... و از بخت بد ... آدمیزاد به هر چیزی که آشناست و بوی گذشته می دهد دلبستگی دارد. بی دردسر.
آدم بزرگ هرگز جرات نمی کنند چیزی را درست و حسابی بخواهد ... یک دل ... بی کله ... نترس.

آدم بزرگ آن چیزی را که ندارد نمی خواهد.
آن چیزی را که دارد ... دارد.
تو را اما ندارد ... و نمی خواهدت.

من از پشت سر هیچ با خودم نیاوردم ... و یاد نگرفتم چیزی را که در این لحظه با من است نگاه دارم.و راستش دلم نمی خواهد که نگاهش دارم. تا آنجا دوست دارمش که بدانم به آن تعلق ندارم و به من تعلق ندارد.
و دوستانم از من ایراد می گیرند که ساده لوحم ... و بی توجهم ... و قدر ناشناسم ... و خودم به خنده می گویم که POLOGAMY دارم
من خوابت را می بینم.
دلم می خواهدت هنوز.
همیشه.

می خواهمت.
و در زندگی ام جایی هست که تنها تو پرش می کنی.
تو .... نامعلوم.

می بینی. من هنوز بزرگ نشده ام.

لیلای لیلی

 

+  Thu 14 May 2009 4:15 PM   .  | 

این شهر پر است از مردمانی که همچنانکه لبخند میزنند، ادعای روشنفکری و شعور خفه شان کرده

پ ن :این چند وقت انقدر مدعی...دیده ام، که دعایم بیرون بودن از جرگه هوشمندان باشد!!!!!!!!!

+  Wed 13 May 2009 7:29 AM   .  | 

چقدر دلم يک آغوش امن و گرم و مهربان و بی‌دغدغه می‌خواهد که همين لحظه در برم بگيرد و در امان‌ام بدارد از هرچه در اطراف می‌گذرد ... از هرچه بی‌مهری ... هرچه تنهايی ... هرچه به خود واگذاشتگی ...

ساغر

+  Tue 12 May 2009 11:23 AM   .  | 

من دنبال میگردم

میان خاکها و دامنها

زبان مادریم را

گیسوان تنهای تو را

اینه

+  Tue 12 May 2009 10:33 AM   .  | 

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

احمد شاملو
+  Tue 12 May 2009 10:17 AM   .  | 

دل تنگ بودنش، باز هم کنار من

او با ستاره ها،در اسمان دور

 

+  Mon 11 May 2009 3:1 PM   .  | 

نمی گویم،لب میبندم،زیر تازیانه های پدر انکه میسوخت دردش را ذره ذره میکشیدم
 و زنی که به بردگی همسری و مادری جانش را داد،شما بفرمایید زیر حکمی که تو
صادرش میکنی و من به نام شیطان امضایش میکنم،چه حرفی!!حقوق بشر سر جایش ما هنوز نفهمیده ایم زن ایم،داخل در همان دشنام افرینش،قلمم را در دستانم با انگشتانم میشکنی اخر با وجودم چه خواهی کرد و اگر پیکرم را خفته بر خاک با فریاد حظورم چه خواهی کرد؟
اما این را بدان روزی خدایان پیکرهاتان از شرم بندگی جسمهایتان سر به زانوی انسانیت خواهند نهاد چنان که تا قیام سر از خاک بر نتوان داشت
روزی نعره تمام زنان تاریخ از رابعه تا همان که زیر حکم قانون تو پوسید دامان کودکان انسان خواهد بود بی در بند تار مویی....
+  Sun 10 May 2009 2:37 PM   .  | 

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
  قیصر امین پور

+  Sat 9 May 2009 12:40 PM   .  | 

نه این چشمان خیس از فراق و نه سلام اغاز اشنایی های دگر، مرهم غریب دل بینوایم نمی گردد

می دانم که لحظه هایش رنگ مهتاب اشک هایم ندارد و نامم را از خاطر برده

گواهم قلم شب زده بی قرارش!

تا خاطر کدامین هم لحظه اغوشش گرفته، نمی دانم،نمی دانم

+  Sat 9 May 2009 12:34 PM   .  | 



دندان «عقل» را می کشند و به دور می اندازند، حتی اگر ريشه اش به بيراهه رفته باشد، دندان «طمع» هم نزديکهای پايان عمر اگر بختمان يار باشد خود به خود می افتد ...
ولی چرا هيچ طبيبی در اين ديار نيست که دندان «عشق» مرا بکشد؟

بعدالتحرير: درد بی تابم کرده، خونريزی دندان عقلی که کشيده ام و هزارکيلو!! بستنی که خورده ام چشمانم را نيمه باز نگاه می دارد، می خواستم بخوانم که:
امشب شب مهتابه حبيبم رو ميخوام
حبيبم اگـــر خـــوابه طبيبم رو ميخوام
که گفتم شايد واژه ی «طبيب» سوء تفاهمی پيش آورد. ولی ... پسر جان! طبيبِ روح می خواهم نه طبيبِ جسم که مرا با هيچ سَری، سِـرّی نيست. خود سانسوری را دوست ندارم. پس آسوده خاطر می نويسم که تو می دانی معنای کلمه به کلمه ی کلامم را.

راستی! گفتم طبيب!! ... خدايا!! عشق نوجوانان و جوانان و ميانسالگان مرا بس نبود که اين پيرمرد مهربان شصت و چند ساله را شيخ صنعانِ من کردی؟؟؟ به بار کدامين آزمونت بايد کمر راست کنم؟

ساغر

+  Wed 6 May 2009 12:46 PM   .  | 

یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم...بدون شانه هایت

+  Tue 5 May 2009 1:35 AM   .  | 

گریختم بر من ببخش اگر ناچار قدم هایم را آرام برداشتم تا صدایش رهگذری را نکشاند به بی ثمری تلنگر آشنا شدن بر من ببخش اگر گریختم از امنیت دستهای مهربان تو اگر دعوت جام وسوسه انگیزت را خشونت بار شکستم دلم دیگر سرگیجه باده عشق نمی خواهد بر من ببخش اگر گریختم
+  Tue 5 May 2009 1:29 AM   .  | 

مکتوب بعدی ات را پشت سر همان دیواری بخوان که جمعیتی
همه دانستند و از روشنی اش دم بر یافتم، یافتم اش نزدند
مگر چشمان کور سویی، به لطف دیدگان بینایش دوا و شفایش را از دهانیان جنبده بجوید

+  Tue 5 May 2009 1:16 AM   .  | 

از پشت دلگیرترین شیشه دنیا، دستهایش را میبینم که شقایق
میچیند
بی خبر از عطری که شاید نهان  در سینه اشفته گیسوانی رها باشد

+  Tue 5 May 2009 0:34 AM   .  | 


من از اون آسمــون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خــاطــره هــای بــد جــدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام

من می خوام يه دسته گل به آب بدم
آرزوهــامــو بــه يـک حباب بدم
سيبی از شـاخه ی حسرت بچينم
بنـــدازم رو آسمــونـــو تاب بدم

گـل ايـــوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من

من از اون آسمــون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خــاطــره هــای بــد جــدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام

مثل يک دسته گل اقاقيا
دلم آواز می کنه بيا بيا
تو ميری پشت علفها گم می شی
من می مونم و گل اقاقيا

گــل ايــوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من

+  Sun 3 May 2009 0:10 AM   .  | 


من امشب باز بيدارم
و ابری با رسولان بلورينش
مرا با نام می خواند:
اسير دره های شب
بيا پرواز کن تا وسعت خورشيد.
و من با خويش می گويم:
نمی داند که بال خيس را تاب پريدن نيست!

+  Sat 2 May 2009 3:42 PM   .  | 

بی سپیده ترین روزهای، بی بوسه، بی پناهی، بی اغوشی، بی غزل
 پر از دیوار و اتاقی که کتابهایش محاصره ات میکنند حالم بد نیست!فقط دارم میمیرم
+  Sat 2 May 2009 3:41 PM   .  | 

دشمن دانا بلندت میکند

بر زمینت میزند نادان دوست

+  Sat 2 May 2009 10:46 AM   . 

میوه ممنوعه
+  Fri 1 May 2009 5:12 PM   .  | 

اردیبهشت زادگاهم در دود و غبار هم که باشد،من از اب و هوای بهاری ترین کویر می ایم که به برکت

امسال اغوشش تاب دوری ام را ندارد،باید این همه پیام در راهم را بر دوش دستهای کوچک دهم

بگذارم

+  Thu 30 Apr 2009 6:14 PM   .  | 

باران که می بارد،تو را بیشتر کم دارم تا برایم از قدم های زیر باران حرف بزنی و حرف بزنی و من سکوت کنم تا تو ناخوانده به همراهی ام پی کاروبارت بروی و من تنها، با اسمان ببارم

+  Tue 28 Apr 2009 3:27 PM   .  | 

.:چه ادمایی خودشونو تو این اینه نگاه کردن و رفتن

.:عمر اینه ها از ما ادما بیشتره اگر نشکنن

.:اگه بشکنن و تیکه تیکه هم که بشن بازم اینن، تو هر ذرش میتونی خودتو ببینی ،قاب اینه مث تن ادم میمونه ،میپوسه ،موریونه میخوره، میسوزه ،از بین میره، اما اینه، مث روح ادم میمونه اگه هزار تیکه هم بشه بازم اینس

محیا-اکبر خواجوئی

+  Sun 26 Apr 2009 6:50 PM   .  | 

قوانین و اهمیت انها تنها  در موارد خاص حقوقی یا کیفری محدود نمی شود،اساسی ترین مشکلی که کشورهای جهان سوم با ان دست و پنجه نرم میکنند
نبود اگاهی از واقعیتی است که در ان تمامی جنبه های زندگی افراد تحت تاثیر
عمیق قوانین واقع شده است
قوانین تمدن سازاند با زندگی روزمره انسانها می امیزند،به کمیت و مهمتر از ان کیفیت زندگی افراد سمت و سو میدهند این نفوذ تا حدی ارام و بی سر وصداست که درنگاه نخست شاید به چشم نیاید
 این تاثیر را میتوان در برخی کشورهای اروپایی نظیر امریکا که قوانین نانوشته دارند
و با دقت اجرا میشود به وضوح دید 
چنان که اگر بخواهیم از دیدی فراتر و جهانی بنگریم حقوق بین الملل در راس ان سازمان ملل و حرکتی فراگیر به سوی یکی شدن و دهکده جهانی است امروزه
کشورهای اروپایی سعی در یکی ساختن قوانین دارند و به تعبیری جهان در فراسوی
یکی شدن قرار دارد
قضا وساختار ان و قوانین بر پایه فیصله دادنی به هر راه نباید باشد،چنان که جامعه و مسایل کلی در برخورد خود با مشکلات باید اساس و ریشه را جستجو کنند،کودکان امروز سازندگان فردای بنیان خانواده گردانندگان چرخ های اینده مملکت و جهان اند
اموزش، تربیت و مراقبت... کودکان باید نهادینه شود که ان را در بستر قوانین و حقوق خانواده میتوان یافت
باید به قوانین عمق داد، طرح جمع اوری کودکان کار براستی چه باری از دوش فقر فرهنگی برخواهد داشت اگر تنها برای پاک کردن صورت مساله باشد؟
+  Sat 25 Apr 2009 4:1 PM   .  | 

سکوتم را تاب بیاور،که نبودنت را تاب نیاوردم
+  Thu 23 Apr 2009 10:59 PM   .  | 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

+  Thu 23 Apr 2009 10:54 AM   .  | 

هنوز هم خیابانهایی که با او قدم زدم،لحظات کوتاه بودنش با من

حسرت گرفتن دستانم در دستانش،که پشت شرم و...قایمشان کردم

نگاه مهربانش، اندوه هزار ابر بارانی چشمانش،حرفهای در گلو مانده ام

را میبینمشان

دلتنگی ام را به میز نخستین دیدارمان میکشم به تابلوی سهراب و صدای ارامش

نبودنش را به رنگ ابرهای پاییز

من میمانم و ...

+  Thu 23 Apr 2009 0:18 AM   .  | 

به ماه

همین نزدیکی ها

بی گالش و پاتاوه ی گیسوان خیس دختری در باد،می رسم،می رسم

+  Wed 22 Apr 2009 10:20 AM   .  |