تبليغاتX
لیلای
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا

بعد از غم رویت، غم بیهوده خورانند

کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد

من نیز برانم که همه خلق برانند

+  Thu 16 Apr 2009 10:21 PM   .  | 

تو شکوه دمیدن نوری
 که نشسته به سینه ی آب
 تو صدای شکفتن روزی
 که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها
 تو گذشتی از باران ها
 از بی کران ها
 تو رسیدی از آن سوی دریا
 گل و عشق و ترانه رسید
 گل یخ از نسیم تو پژمرد
 دل غنچه به سینه تپید
 تو بمان
 تو بمان
 تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه سبزه زار

ایرج جنتی عطایی

+  Thu 16 Apr 2009 2:1 PM   . 

ایستاده بود.بر جامه هزار رنگ فکر و خیال رنگی دگر میزد.دریغ که نمی دانست زندگی را بی رنگی باید

زید

+  Thu 16 Apr 2009 11:58 AM   .  | 

قاصد روزان ابری داروگ

کی میرسد باران؟!

نیما

+  Thu 16 Apr 2009 10:32 AM   .  | 

بهم گفت میشه وقتی گلها رو یکی یکی میچینی میندازیش دور، عاشق گلها باشی

+  Thu 16 Apr 2009 10:27 AM   .  | 

کاش راحتم بگذارند چشمان نامحرمی که بر کلمات و نوشته هایم میلغزند،اغوش نوشته هایم

فروختنی نیست و قلمم را به خوشایند کسی نخواهم نگاشت

 نه مهر قضاوت با کوچکی دیدگان بر هزاران نام لیلا و شیرین و فرهاد و وامق...و برتاریخ اسطوره ای

سرزمینم خواهم گذاشت

کودکی ام پر از شعر و قصه و کتاب بوده و من همیشه اسیر داستانهای عاشقانه،لیلای و لیلی

نامیست که دوستش دارم خواهم داشت و بر این خانه گذاشتم

کاش رهایم کنید

+  Wed 15 Apr 2009 4:18 PM   .  | 

بغضی غریب میفشارد گلویم را

+  Tue 14 Apr 2009 5:34 PM   .  | 

احول از چشم دوبین در طمع خام افتاد

+  Tue 14 Apr 2009 5:21 PM   .  | 

قسم می خورم که دیگر رنگ شب را با سوی شب پره بر هم نزنم

+  Tue 14 Apr 2009 3:14 PM   .  | 

خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و صداهايی مبهم مدام به گوشم می رسد.
ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ماه رخ از من می پوشاند. عطر خاك باران خورده در اين خساست آسمان تمام ذهنم را گرفته است و من در مسير فرارم از هجوم برگهای زرد بـه دنبال دست سپيد ستاره می گردم، به بوسه ی دزديده ی ماه می انديشم و پناه به كتاب نانوشته ام می برم كه پر است از سلام و انار و ابر و آهوی زخم خورده ی بی جفت.
+  Mon 13 Apr 2009 5:40 PM   .  | 

نمای درونی

نمای بیرونی

خواستم بنویسم، اما وقتی تک تک خشت هایش فریاد میزند قلم در سکوت باید

 

+  Sun 12 Apr 2009 2:7 PM   .  | 


می خواهم بنويسم ... می خواهم ديگرباره بنويسم از تمام دلتنگی هايم برای بازوی مردانه ای که اين روزها نبود تا بدان بياويزم و از ديدگان مردمان شهری که پيش از اين خانه ام بود نهراسم.
اينجا خانه ام نيست. اين کوچه بوی مرد مرا ندارد.

دل تنگ حلقه ی آغوشی مهربانم

ساغر

+  Fri 10 Apr 2009 2:11 PM   .  | 

مثل من بود
غریبی از دیار اشنایی
انجا که نه زمان و نه مکان عطر گریبان خورشید را به یغما نمی برد
ماهی قرمز کوچکی بر دوشش مانده بود که گمان میکرد به دریاهایش بخشیده
اما باران که میبارید
بوی ماهی کوچک مرده اش هوای نفس های بیرنگش بود
زخمی قبیله های پاییز بگو،مگر چند سحر را به تاوان غروبی بیرحم باید کشت؟
چند هوای ما شدن را به غربتی درون،چشم باید بست؟
تا کجا باید خاطره را زید
زخمی قبیله های پاییز می ایی به کوری چشم دیو دستانمان را به هم قلمه زنیم؟
+  Thu 9 Apr 2009 6:54 PM   .  | 

آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگويی ام که نی، نی شکنم شکر برم

+  Wed 8 Apr 2009 10:58 PM   .  | 

گر سر ننهم انگه گله کن
+  Wed 8 Apr 2009 10:57 PM   .  | 

بیهوده گمان میکنم

 هنوز عطر ستاره ها رادر گریبان شب بوها می جویی

بیهوده بر خواب اندوه غربت این تنهای جمع الوده،لالای بودنت را میخواندم

دردی را که هیچ جوره روسپی نباشد چه یک چه هزار

چشمی بر رویای برکه نمانده

+  Wed 8 Apr 2009 10:40 PM   .  | 

تو نگاه کردی
جوانه زدم در چشمهایت
گفتی از اگر ها،اما ها،از گلی که خنجری در پشت سر پنهان دارد
تو گفتی و گفتی
من شنیدم،رستم
تردید رست

+  Wed 8 Apr 2009 11:23 AM   .  | 

تو که نیستی
+  Tue 7 Apr 2009 4:27 PM   .  | 

دارم میروم و با خود،اشکها و  لبخند های ندیده را

حرف نگفته در چشم نشسته را

بغض فرو خورده سر شکسته را میبرم

هوای کوهستان لاله خیز و دشت هی هی و های های سادگی

اواز پیرمردی در باد

جا پای نگاه من بر خالی نقش هایی که میشنومش

از هزار بادیه ان ورتر

و کوچه ام را که در پیچ ان،ناگهان تو به تکرار ننشست

فریاد کودکی دخترکی جنوبی که روزی دستهایش را در فاصله های هزار پایی،کنار دری چوبی اویخت

دارم میروم و با خود میبرمشان

و صدای قدم های تو که شتابان برای دیدنم میامد و پاهای من که ندیدنت را میخواست

نمی دانم مگر سینه ام اغوش کدامین عطر شب زده دارد که بی خبر از بی تابی و پر پر

سر بر بیابان بی سویه ها مینهد

نمیدانم

تازه از سفر کویر برگشته ام، میدانم خودم را جا گذاشته ام

+  Tue 7 Apr 2009 12:0 PM   .  | 

بازگرد تا برایت بگویم

تنهایی من پر از حظور تو بودست تا هنوز

دست من تنها دستهای تو را میخواهد

باران خیسی رویای مرا تا تو می برد:تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...

 

+  Thu 26 Mar 2009 10:8 PM   .  | 

خداوند نیز بنده را تا اخر عمر قضاوت نمیکند
+  Thu 26 Mar 2009 4:42 PM   .  | 

اتشي كه در درون نباشد

به هر ابي

 توانش نشاند

+  Wed 25 Mar 2009 11:55 PM   .  | 

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهی بیابانی است!
  قیصر امین پور

+  Tue 24 Mar 2009 5:18 PM   .  | 


خواب زمستان زده را به یک شمع میشود پراند
خواب خود بر خواب زده را چه یک چه هزار خورشید

تو چشم بر هم نه
من هم به دنبال خورشید بار میبندم

+  Tue 24 Mar 2009 5:16 PM   .  | 

تو روبرویم ایستاده بودی و من چشم بر ظرف پر از شکوفه های سفید و صورتی که بر سینه ات

میفشردی دوخته بودم

هوا عطر سکراور کدامین نافه را داشت؟ نمی دانم

تنها تو بودی و من با شوقی لب بسته

سکوتت حرف میزد، سپید،چون فوج هزاران کبوتر دعا

هوای عشق بود،هوای هزاران بهار بی قرار

تو نیستی،رفته ای و نمی دانم خوابت چنین عطر اگین و روشن ...

می بارم با اسمان

کاش خاطره ها بمیرد،دلم حظور دوباره تو را میخواهد

پی:خواب شب بارانی،تمام شب صدای باران را میشنیدم حتی در خواب

خدا میداند چه قدر عاشق رعد و بارانم

+  Mon 23 Mar 2009 6:45 PM   .  | 

گفت: احوالت چطور است؟

 گفتمش عاليست

 مثل حال گل

 حال گل در چنگ چنگيز مغول

قیصر امین پور

+  Mon 23 Mar 2009 2:43 PM   .  | 

+  Sun 22 Mar 2009 2:34 PM   .  | 

هر کجا هستم باشم

اسمان مال منست

پنجره،فکر،هوا...

عشق،زمین مال منست

+  Sat 21 Mar 2009 9:12 PM   .  | 

می ایستی که بایستانی ام؟

نارفیق!

در نیمراهم می نهی که

بتنهائی ام؟

جوابم می کنی که

آخرین سوالم را

نادیده گرفته باشی؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بوده،هنوزها، تمام نشود

چرا تقلب می کنی قلب من؟

چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود،

فلسفه بخوانیم؟

تاریخ برانیم؟

شعر بشورانیم؟

حالا چه شده است که ناگهان

و چه ناگهان نابه هنگامی!

که من کفش های توقفم را

هنوز

سفارش نداده ام و

تو می گویی:تمام!

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی دانستی؟

مگر نشانت نداده بودم،

راه های نرفته ام را؟

حسین منزوی

+  Sat 21 Mar 2009 8:55 PM   .  | 

مسجد نصیر الملک

+  Sat 21 Mar 2009 3:1 PM   .  |