تبليغاتX
لیلای
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا

بعد از غم رویت، غم بیهوده خورانند

کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد

من نیز برانم که همه خلق برانند

+      .  | 

تو شکوه دمیدن نوری
 که نشسته به سینه ی آب
 تو صدای شکفتن روزی
 که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها
 تو گذشتی از باران ها
 از بی کران ها
 تو رسیدی از آن سوی دریا
 گل و عشق و ترانه رسید
 گل یخ از نسیم تو پژمرد
 دل غنچه به سینه تپید
 تو بمان
 تو بمان
 تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه سبزه زار

ایرج جنتی عطایی

+      . 

ایستاده بود.بر جامه هزار رنگ فکر و خیال رنگی دگر میزد.دریغ که نمی دانست زندگی را بی رنگی باید

زید

+      .  | 

قاصد روزان ابری داروگ

کی میرسد باران؟!

نیما

+      .  | 

بهم گفت میشه وقتی گلها رو یکی یکی میچینی میندازیش دور، عاشق گلها باشی

+      .  | 

کاش راحتم بگذارند چشمان نامحرمی که بر کلمات و نوشته هایم میلغزند،اغوش نوشته هایم

فروختنی نیست و قلمم را به خوشایند کسی نخواهم نگاشت

 نه مهر قضاوت با کوچکی دیدگان بر هزاران نام لیلا و شیرین و فرهاد و وامق...و برتاریخ اسطوره ای

سرزمینم خواهم گذاشت

کودکی ام پر از شعر و قصه و کتاب بوده و من همیشه اسیر داستانهای عاشقانه،لیلای و لیلی

نامیست که دوستش دارم خواهم داشت و بر این خانه گذاشتم

کاش رهایم کنید

+      .  | 

بغضی غریب میفشارد گلویم را

+      .  | 

احول از چشم دوبین در طمع خام افتاد

+      .  | 

قسم می خورم که دیگر رنگ شب را با سوی شب پره بر هم نزنم

+      .  | 

خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و صداهايی مبهم مدام به گوشم می رسد.
ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ماه رخ از من می پوشاند. عطر خاك باران خورده در اين خساست آسمان تمام ذهنم را گرفته است و من در مسير فرارم از هجوم برگهای زرد بـه دنبال دست سپيد ستاره می گردم، به بوسه ی دزديده ی ماه می انديشم و پناه به كتاب نانوشته ام می برم كه پر است از سلام و انار و ابر و آهوی زخم خورده ی بی جفت.
+      .  | 

نمای درونی

نمای بیرونی

خواستم بنویسم، اما وقتی تک تک خشت هایش فریاد میزند قلم در سکوت باید

 

+      .  | 


می خواهم بنويسم ... می خواهم ديگرباره بنويسم از تمام دلتنگی هايم برای بازوی مردانه ای که اين روزها نبود تا بدان بياويزم و از ديدگان مردمان شهری که پيش از اين خانه ام بود نهراسم.
اينجا خانه ام نيست. اين کوچه بوی مرد مرا ندارد.

دل تنگ حلقه ی آغوشی مهربانم

ساغر

+      .  | 

مثل من بود
غریبی از دیار اشنایی
انجا که نه زمان و نه مکان عطر گریبان خورشید را به یغما نمی برد
ماهی قرمز کوچکی بر دوشش مانده بود که گمان میکرد به دریاهایش بخشیده
اما باران که میبارید
بوی ماهی کوچک مرده اش هوای نفس های بیرنگش بود
زخمی قبیله های پاییز بگو،مگر چند سحر را به تاوان غروبی بیرحم باید کشت؟
چند هوای ما شدن را به غربتی درون،چشم باید بست؟
تا کجا باید خاطره را زید
زخمی قبیله های پاییز می ایی به کوری چشم دیو دستانمان را به هم قلمه زنیم؟
+      .  | 

آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگويی ام که نی، نی شکنم شکر برم

+      .  | 

گر سر ننهم انگه گله کن
+      .  | 

بیهوده گمان میکنم

 هنوز عطر ستاره ها رادر گریبان شب بوها می جویی

بیهوده بر خواب اندوه غربت این تنهای جمع الوده،لالای بودنت را میخواندم

دردی را که هیچ جوره روسپی نباشد چه یک چه هزار

چشمی بر رویای برکه نمانده

+      .  | 

تو نگاه کردی
جوانه زدم در چشمهایت
گفتی از اگر ها،اما ها،از گلی که خنجری در پشت سر پنهان دارد
تو گفتی و گفتی
من شنیدم،رستم
تردید رست

+      .  | 

تو که نیستی
+      .  | 

دارم میروم و با خود،اشکها و  لبخند های ندیده را

حرف نگفته در چشم نشسته را

بغض فرو خورده سر شکسته را میبرم

هوای کوهستان لاله خیز و دشت هی هی و های های سادگی

اواز پیرمردی در باد

جا پای نگاه من بر خالی نقش هایی که میشنومش

از هزار بادیه ان ورتر

و کوچه ام را که در پیچ ان،ناگهان تو به تکرار ننشست

فریاد کودکی دخترکی جنوبی که روزی دستهایش را در فاصله های هزار پایی،کنار دری چوبی اویخت

دارم میروم و با خود میبرمشان

و صدای قدم های تو که شتابان برای دیدنم میامد و پاهای من که ندیدنت را میخواست

نمی دانم مگر سینه ام اغوش کدامین عطر شب زده دارد که بی خبر از بی تابی و پر پر

سر بر بیابان بی سویه ها مینهد

نمیدانم

تازه از سفر کویر برگشته ام، میدانم خودم را جا گذاشته ام

+      .  | 

بازگرد تا برایت بگویم

تنهایی من پر از حظور تو بودست تا هنوز

دست من تنها دستهای تو را میخواهد

باران خیسی رویای مرا تا تو می برد:تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...

 

+      .  | 

خداوند نیز بنده را تا اخر عمر قضاوت نمیکند
+      .  | 

اتشي كه در درون نباشد

به هر ابي

 توانش نشاند

+      .  | 

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهی بیابانی است!
  قیصر امین پور

+      .  | 


خواب زمستان زده را به یک شمع میشود پراند
خواب خود بر خواب زده را چه یک چه هزار خورشید

تو چشم بر هم نه
من هم به دنبال خورشید بار میبندم

+      .  | 

تو روبرویم ایستاده بودی و من چشم بر ظرف پر از شکوفه های سفید و صورتی که بر سینه ات

میفشردی دوخته بودم

هوا عطر سکراور کدامین نافه را داشت؟ نمی دانم

تنها تو بودی و من با شوقی لب بسته

سکوتت حرف میزد، سپید،چون فوج هزاران کبوتر دعا

هوای عشق بود،هوای هزاران بهار بی قرار

تو نیستی،رفته ای و نمی دانم خوابت چنین عطر اگین و روشن ...

می بارم با اسمان

کاش خاطره ها بمیرد،دلم حظور دوباره تو را میخواهد

پی:خواب شب بارانی،تمام شب صدای باران را میشنیدم حتی در خواب

خدا میداند چه قدر عاشق رعد و بارانم

+      .  | 

گفت: احوالت چطور است؟

 گفتمش عاليست

 مثل حال گل

 حال گل در چنگ چنگيز مغول

قیصر امین پور

+      .  | 

+      .  | 

هر کجا هستم باشم

اسمان مال منست

پنجره،فکر،هوا...

عشق،زمین مال منست

+      .  | 

می ایستی که بایستانی ام؟

نارفیق!

در نیمراهم می نهی که

بتنهائی ام؟

جوابم می کنی که

آخرین سوالم را

نادیده گرفته باشی؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بوده،هنوزها، تمام نشود

چرا تقلب می کنی قلب من؟

چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود،

فلسفه بخوانیم؟

تاریخ برانیم؟

شعر بشورانیم؟

حالا چه شده است که ناگهان

و چه ناگهان نابه هنگامی!

که من کفش های توقفم را

هنوز

سفارش نداده ام و

تو می گویی:تمام!

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی دانستی؟

مگر نشانت نداده بودم،

راه های نرفته ام را؟

حسین منزوی

+      .  | 

مسجد نصیر الملک

+      .  | 

 
< Free counter and web stats