بعد از غم رویت، غم بیهوده خورانند
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد
من نیز برانم که همه خلق برانند
ایرج جنتی عطایی
زید
کی میرسد باران؟!
نیما
فروختنی نیست و قلمم را به خوشایند کسی نخواهم نگاشت
نه مهر قضاوت با کوچکی دیدگان بر هزاران نام لیلا و شیرین و فرهاد و وامق...و برتاریخ اسطوره ای
سرزمینم خواهم گذاشت
کودکی ام پر از شعر و قصه و کتاب بوده و من همیشه اسیر داستانهای عاشقانه،لیلای و لیلی
نامیست که دوستش دارم خواهم داشت و بر این خانه گذاشتم
کاش رهایم کنید



خواستم بنویسم، اما وقتی تک تک خشت هایش فریاد میزند قلم در سکوت باید
ساغر
هنوز عطر ستاره ها رادر گریبان شب بوها می جویی
بیهوده بر خواب اندوه غربت این تنهای جمع الوده،لالای بودنت را میخواندم
دردی را که هیچ جوره روسپی نباشد چه یک چه هزار
چشمی بر رویای برکه نمانده
حرف نگفته در چشم نشسته را
بغض فرو خورده سر شکسته را میبرم
هوای کوهستان لاله خیز و دشت هی هی و های های سادگی
اواز پیرمردی در باد
جا پای نگاه من بر خالی نقش هایی که میشنومش
از هزار بادیه ان ورتر
و کوچه ام را که در پیچ ان،ناگهان تو به تکرار ننشست
فریاد کودکی دخترکی جنوبی که روزی دستهایش را در فاصله های هزار پایی،کنار دری چوبی اویخت
دارم میروم و با خود میبرمشان
و صدای قدم های تو که شتابان برای دیدنم میامد و پاهای من که ندیدنت را میخواست
نمی دانم مگر سینه ام اغوش کدامین عطر شب زده دارد که بی خبر از بی تابی و پر پر
سر بر بیابان بی سویه ها مینهد
نمیدانم
تازه از سفر کویر برگشته ام، میدانم خودم را جا گذاشته ام
تنهایی من پر از حظور تو بودست تا هنوز
دست من تنها دستهای تو را میخواهد
باران خیسی رویای مرا تا تو می برد:تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...
به هر ابي
توانش نشاند
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهی بیابانی است!
قیصر امین پور
تو چشم بر هم نه
من هم به دنبال خورشید بار میبندم
میفشردی دوخته بودم
هوا عطر سکراور کدامین نافه را داشت؟ نمی دانم
تنها تو بودی و من با شوقی لب بسته
سکوتت حرف میزد، سپید،چون فوج هزاران کبوتر دعا
هوای عشق بود،هوای هزاران بهار بی قرار
تو نیستی،رفته ای و نمی دانم خوابت چنین عطر اگین و روشن ...
می بارم با اسمان
کاش خاطره ها بمیرد،دلم حظور دوباره تو را میخواهد
پی:خواب شب بارانی،تمام شب صدای باران را میشنیدم حتی در خواب
خدا میداند چه قدر عاشق رعد و بارانم
گفتمش عاليست
مثل حال گل
حال گل در چنگ چنگيز مغول
قیصر امین پور

اسمان مال منست
پنجره،فکر،هوا...
عشق،زمین مال منست
می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق!
در نیمراهم می نهی که
بتنهائی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
نادیده گرفته باشی؟
آه که چقدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان
و چه ناگهان نابه هنگامی!
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی:تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگر نشانت نداده بودم،
راه های نرفته ام را؟
حسین منزوی
