تبليغاتX
لیلای
صحبت دست باز و کیسه تهی من نیست،تقصیر قاصدکهاست هرجا مینشینند

مگر میشود دل را غیر تو،برد!

پیراهن سفید مهربانت را میگویم،باور نکن اگر تمام مداد رنگی ها هر شب خطی به خاموشی

سپیدی میزنند

مرا با تو عهدی نیست، که با هوا عهد نفس کشیدن بسته! هوای اینجا با تو نفس میکشد،حالا چه

دور چه نزدیک، پس بیهوده نگو نگو که بی تو بوده ام ،فراموشم باد

بیهوده عطر گریبانت را پنهان میکنی،اشک راه و رسم فرو ریختن را میداند، دست هم دانه های تسبیح را

فقط کاش امشب بیایی

 

+      .  | 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

 

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار

 

که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

 

نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلست

 

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

 

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

 

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

 

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

 

غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

 

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

کی تواند که دهد میوه‌ی الوان از چوب؟

 

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

وقت آنست که داماد گل از حجله‌ی غیب

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

 

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچه‌ی سیراب دهن باز کند

 

بامدادان چو سر نافه‌ی آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

 

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

 

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

 

راست چون عارض گلبوی عرق کرده‌ی یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

 

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

 

نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن

 

همچنانست که بر تخته‌ی دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

 

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار 

سعدی شیرازی
+      .  | 

باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

فریدون مشیری

+      .  | 

دلم سر چیدن سیبی دگر ندارد
+      .  | 

میگذرم

تو هم با من میگذری

کنار نیمکت ،خاطره مینشیند با لبخند مهربان تو

کنار نیمکت، خاطره مینشیند با شوق بی زبان من

روبرویش تاب خاموشی که حسرت فریاد کودکانه را میکشید

میگذرم

نیمکت اما هزار پاره میشود در چشمان خیسم

+      .  | 

جاده ها را میکشانم تا حظور

چمدان و در و صدایت که میگفت

چه خیال اگر تو نیز بروی

+      .  | 

بازگرد

تا برایت بگویم

تنهایی من، پر زحظور تو بودست تا هنوز

+      .  | 

سازمان ملل متحد و پاره ای از کارگزاری های تخصصی آن ، تعدادی بورسیه و فرصت های آموزشی در اختیار داوطلبان لایق و شایسته در کشورهای درحال توسعه در سراسر جهان می گذارد

همچنین میتوانید عضو والنتری خدمات سازمان ملل شوید،حتی به صورت انلاین

کلیک کنید:http://www.unic-ir.org/ep2unic.php?pg=114

+      .  | 

اسوده بخواب، اگر ستارگان سر بر دوش ماه نبودنت را به چشمان من میبارد
دیگر اواز تو ای پری کجایی را بر بال قاصدکها سوار نمیکنند
بی تو
تو اما اسوده بخواب
+      .  | 

دلم را بر پرچین صبح زلال پهن میکنم درست روبروی افتاب تو
زیر سایه روشن، تیرگی های شب را خواب میکنم
همه را جا میگذارم
دستهایش را دوست دارم
لبخندت را دوست دارم
وقتی خورشید را به دست من می سپاری
+      .  | 

همه چیز عربی شده، از گوگل گرفته تا بلاگ اسپت، یکی جلوی این چرخندگان اینترنت را بگیرد!!

+      .  | 

اسمان ابری از پنجره بی پرده اتاقم میبارد

دل من اما دیگر نمیگیرد

 قول می دهم

+      .  | 

خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز
  قیصر امین پور

+      .  | 

چند ساعتیست که بر بالش خیس گریه به خواب رفته ام

بوسه هایش از هوس بود

نوازشش از سر اجبار

و یکی شدنمان از غریزه

تنها این کودک

ساغر

+      .  | 

رنگی کنار این شب مرده است

بی حرفی

از کنار این شب باید گذشت

سهراب.

+      .  | 

http://server.dadafarin.com/Events/05a45fb5-3000-45cd-b41a-698abb5b83a7.pdf

+      .  | 

آن كه مست آمد و دستى به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايى ما را به رخ ما بكشد
تنه‌اى بر درِ اين خانه‌ى تنها زد و رفت
دل تنگ‌اش سر گلچيدن ازاين باغ نداشت
قدمى چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از يک شبِ طوفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دريا زد و رفت
چه هوايی به سرش بود که با دستِ تُهی
پشتِ پا بر هوسِ دولتِ دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون ديد
قلمِ نسخ برین خطِ چليپا زد و رفت
دل خورشيدی‌اش از ظلمتِ ما گشت ملول
چون شفق بال به بامِ شبِ يلدا زد و رفت
همنوای دلِ من بود و به تنگامِ قفس
ناله‌ای در غمِ مرغانِ هم آوا زد و رفت.

سایه

+      .  | 

امروز نارنجی میشکفد من عاشقم
فردا سیبی میروید من عاشقم
تا غروب اما نه سیبی نه نارنجی به جا میماند تا من عاشق بمانم
در همه گلستانه ها نسیم که میوزد
گلها شیدا میشوند و شب سرد بر خاک میافتند و فردا مرده هایشان را به گور میسپارند
میبینی چه تهی مهر میورزند,هرگز دعا نکرده ام نسیم بوزد,لاله ها صحرایی اند
+      .  | 

بوی جوی مولیان اید همی                     بوی یار مهربان اید همی

ریگ اموی و درشتیهای او                      زیر پایم پرنیان اید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست          خنگ ما را تا میان  آید همی

ای بخارا شاد باش و شاد زی                میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان               ماه  سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان            سرو سوی بوستان آید همی

این شعر دوران دبیرستان همیشه ادم رو میبره تا وسوسه سفر به تو

+      .  | 

هوای بودن من،میان تردیدهای پر از سیاست همان وسط بایستت میمیرد

دیگر دم زدن در هوایی که گاه این وری گاه انوری خفه ام میکند

+      .  | 

من هیچ نبوده ام
در دیدگانت
جز
قصه سرایی،پر ز...
+      .  | 

یکی زرد بود و سیاه کاری کرد
یکی زرد بود و جار زد من زردم
چه توفیر!؟
وقتی ابی نیست
+      .  | 

 
می گذشتیم از میان آباکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست
س.س
+      .  | 

ردای بلندت را که میگیرم تا ناکجا هایم میبری
+      .  | 

پرنده ام را پر میدهم
تار بالهایش در دیدگان خیسم هزار پرواز میشود
انقدر که در سینه اسمانها گم اش میکنم
کران تا کران اسمانها خالیست
+      .  | 

گیس سفید ، ابرو سفید
 مادربزرگ
سیابخت رو سفید
 مادربزرگ
 بی صدا نا امید گوشه گیر
 قصه گوی دیگه لب بسته ی پیر
 قصه های تو هنوزم یادمه
 قصه ی ساده ی نارنج و ترنج
 قصه ی خارکن و دیو و پیرزن
 قصه ی سیمرغ و اژدها و گنج
 تو تموم قصه هات
 حرف من اومده بود
روز لوح هر طلسم
 اسم من حک شده بود
 وقتی از دختر چین حرف می زدی
 خودمو تو رؤیا سردار می دیدم
 خودمو با دختر خاقان چین
سوار یه اسب بالدار می دیدم
 شیشه ی عمر دیو رو ، تو رؤیاهام
 به خود شاه پریون می دادم
 آدمای شهر سنگستون اگه جون می خواستن
بهشون جون می دادم
رو سفید ، مادربزرگ
مو سفید ، مادربزرگ
قصه ها دود شدن
 حرفا نابود شدن
 دیگه نه چشمه ی آب
 نه دیگه شهر باهار
 دیگه نه تیغ طلا
 نه دیگه اسب و سوار
 این منم ، مادربزرگ
 مرد بندی طلسم
 شاعری بدون حرف
 عاشقی بدون اسم
 چیزی که مادربزرگ
 حالا باید بشکنه
 نه دیگه طلسم دیو
 شیشه ی عمر منه
 گیس سفید ، ابرو سفیر
 سیابخت رو سفید ، مادربزرگ

پ.ن:

عید ها جایت خالی تر است،عجیب دلتنگت شده ام

+      .  | 

بوی بهار را نمیشنوم

نمی شود یک دل سیر برف ندیده و غرش اسمان نشنیده بهار خواست

+      .  | 

هوایم را داشته باش که هوا.. هوای دل است / می فهمی .. نه ؟

سهیل پاشازاده

+      .  | 

الهی

هرکه را عقل دادی، چه ندادی

هر که را عقل ندادی، چه دادی

+      .  | 

در تمام خاتم های ریز تو را گریسته ام

در تمام گل کاشی ها جای پای تو بود که تا ابدیت میرفت

مرا به پیچ و تاب پرستشت تا رواق میبری

تا محراب

در اغوشم میگیری

و من خواب کاشی های ابی رازقی می شوم

خواب پیراهن بلند سفیدت

خواب تو میشوم

+      .  | 

بر آن شکرشکن قصه‌گو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود

شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود

چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود

از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود

خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود

چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود

حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...

لندن، سپتامبر ۱۹۹۹

امیرحسین سام

+      .  | 

کاخ سفید<سعد اباد>
+      .  | 

 
< Free counter and web stats