یک قلم
یک برگه سپید
و
دستان تو
مگر نه این که راه تو از میانه من میگذرد,کاسه کوزه خداییت را جمع کن
های تویی که از رگ گردن نزدیکتری
جواب این گردن گم کرده را چه میدهی؟
ستاره ها به چوب دوری تو هنوز نمرده اند
با من بمان
بنویس بنویس بی ترسی از چشمانی که میخوانند
دنیا همان چشمان توست
وقتی تمام هستی را از تار و پود به یک نگاه،به دیدگان من نقش میزند
حالا نگاه تو تکرار میشود عوض این همه چشم
می دانم دست از سرم بر نمی داری
بوی شهر تو میاید
تا شهر تو، دوباره های من
هفت روز تا کوچه هایی که ترا قایم میکنند
تو عاشقانه تر جای خالی مرا سرودی
تو با بغض چشمان ابری ات
من با کلمه های بی مصرف
تو حساب رفتن های بیخود از خود را
حساب دوریت را چرتکه می اندازی
من اما
تو را در دلم نشانده ام،بی حسابی
دلم دستان کودکی ات را میخواست،همهمه شلوغی این شهر، اواز قایم باشکهایت را پاره نمیکند
ترا به اندازه همان ده ثانیه گمت کرده ام،به اندازه تمام نیمکتهای چوبی دبستان که با هم نشستیم
ده ثانیه تا چشمان تو شاید مانده بود، شاید اگر تهران هم چون دنیا کوچک بود !!
آه ای عطش گنگ کجايی و کجايم؟
ماندهست ز تو خاطرهی چشمه برايم
سرابی بیش نیست انچه خواهی دید
راه سراب رفتن ندارد
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه ی عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
دلقی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
- رهی
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
دکتر شریعتی
دمی از سخن گفتن به عز نمی مانند
عادت کرده ام به اسمان ابری
به ایه های بغض الوده
به رنگ درد
به چشمان تو
من خواب دیده گنگ و شهر سوت اندام ها،اسکناس ها،مانکن ها
اگر میشد با تو ماند
اگر تنهایی دستانم را دستانت بیگانه نبود
و غرور تنهای جمع الوده به سنگ بی تفاوتی نمی شکست
میشد یک عمر خالی سفره هامان را شقایق بودن سیر کند
میشد اگر تردید ماندنت، بی تردید بود
گوش باغ خسته قصه های بهاریست
بهاری که هیچگاه نبود
اینجا تهران است
زادگاه من
شهر تو
عطر گریبانت را اما نمیشنوم
نشانی ات را هیچ چهارراهی نشان نمیدهد
کوهای ابله سربلند مینگرند
اما من به غربت کوچه ها دیرگاهیست که خندیده ام
باران که میبارید
دلم فریاد شوق میخواست
چترت
اما همیشه به خیسی رویاهایم دهن کجی میکند