با تو بخوانم
تا همیشه با تو بخوانم
اما در تو
جایی برایم نبود
ناگزیرم برای رفتن
نمی بازم به بیرنگی، به کوه و معبر سنگی
به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم
نمی سازم من خاکی، سرایی با دل شاکی
تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم
اگر باید ببازم من، به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم، کلبه عشقو تو دستای تو می سازم که ساختم من
اگر باید ببازم من، به گرمای نفس های تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم، پیکر عشقو تو دنیای تو می سازم که ساختم من
ب.م
سهراب.
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار ایینه روان باشیم
به درخت درخت راپاسخ دهیم
دوست دارم از چشمان تو بنویسم،هزار سال از جای خالی تو بنویسم از تو بنویسم
دلم هم دوست دارد بگیرد
ناراحتید از دلگرفتگی من! از نوشتنم از حرفهای صد تا یک غازم! من روشنفکر نیستم
من منم و نمیخواهمم که عوض شوم،شما هم به اکتشافات عقلی خودتان برسید،فقط رهایم کنید
ادم ها همه خدا را دوست دارند یکی دزد میشود یکی کارگر
یکی دزد میشود و نان میدزد
یکی کار میکند و نان میسوزد
یکی کار نان میکند
بی تو یعنی خالی
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم(چرا كه زندگي , سياهي نيست
چرا كه خاك , خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
و سال بد در رسيد
سال اشك پوري, سال خون مرتضا
سال تاريكي
و من ستاره ام را يافتم , من خوبي را يافتم
و به خوبي رسيدم
و شكوفه كردم
تو خوبي
و اين همه اعترافهاست
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود/ تو خوبي/ من بدي نبودم
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و حرفهايم همه شعر شد سبك شد
عقده هايم شعر شد سنگيني ها همه شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم : " گنجشك كوچك من باش
تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم
و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب در آمد
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه كردم
چرا كه تو خوبي و اين همه اقرارهاست , بزرگترين اقرار هاست
من به اقرارهايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم
دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم
نگاه كن: با من بمان!
شاملو
دوستی دستانی که پل میزد تا طلوع غریزه
نجوایی میاید:
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
باران شست
مرا از خود همی بیگانه خواهم
تو را چون جان میان سینه خواهم
چه نقدی! رو سیه را، لیک بگذر
ترا جان نقد یک پیمانه خواهم

نیچه
سالها میگذرند
و تو شفاف تر از تمام فاصله ها قد میکشی،و قلبی با من ناسازگار با ساز ادمیان
سحرگاه را قسم داده ام از روشنی دیدگانت
سپیده ای توتیای صبح ارد،
روز از من طلوع میکند
هنوز هم عاشق خنده هاتم همه ی آنها که دم از نوگرایی و زندگی نوین و روشنفکری می زنند
همه ی آنها که معتقدند عشق مرده ،
که سهم هر رهگذری را از بدنشان می دهند ،
برای لحظه ای
فقط لحظه ای ،
یک گوشه ی اتاق در خود پیچیده اند
و زانو زده اند
در برابر آنچه تبدیل می شود به تمنای یک محبت خشک و خالی از آنهمه رهگذر.
بانو بگو عشق از همه چیز برتر است.
...
های آدمکهای سرگردان
با آن پلاکارد "دوستت دارم" به دستتان ،
از آدمی به آدمی دیگر ..
از منزلی به منزلی دیگر ..
عشق را خجالت ندهید.
من و بانو به اندازه ی خویش هوای نفس کشیدن داریم.
آسمان را مسموم نکنید.
لبخندی به تو میدهم
گلپر هایت را شمردم چهار پر بود
دستانت را باز کن میخواهم گل پرهایی که دادمش به تو را بشمارم،اهان
یکی کم دادی،به حسابت میگذارم
شعری برایت می نویسم،سرودی میخوانم،اما تو باور نکن برای تو بود
به زبانی حال میکردم اینارو بگم.
وبعد میگی هه! حقیقت
نمیخونم، باید بخونم از این باید متنفرم
بی بهاری اش سالها چشم بر زمین خشک دوخت چون به باد وباران و افتاب شک داشت
سالها بر دانه های درون مشتش خیره مانده بود
چون از صحبت رویای هجوم فتح یک باغ با روح مرده اش میترسید
و عاقبت که ره توشه اش را بپرسی با لبخندی رنگ پریده خواهد گفت:پیشگیری بهتر از درمان است
پیشگیری از افتی که میدانم دانه هایم را سبز میخشکاند،من به پاییز ایمان دارم و گام در راه بهار را
به اندوه دوری اش با سه فصل نمیخواهم
اما هیچگاه نفهمید بهار قیچی شده اش زندانی من های تاریکیست که غرور پیر پیروزی را بر البوم
خسته خاطراتش میچسباند

سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
میگویم گم نبوده ای،ولی باز هم پیدایم کن
میگویی:دری نیست بسته من با توام
میگویم من اینجا بس دلم تنگ است
میگویی:دل باید که تنگ باشد
میگویم، میگویی هیس،نادیده و ناشنیده میبینم ،میدانم
اشکهایم نمیریزد،نمیتواند که بریزد،اشکی اگر بریزد از سر شوق است
دوباره بخوانند تازه و نو سطر به سطر وجودشان را،بر جسم کریه شان سجده میگذارند
دلم میخواهد دوباره پیدایم کنی،نه اسمان میخواهم نه بام نه ستارگان سهیل،شمه ای از تو بخدا بس
است