اولین قصهی منظومهی خورشید آن بود
که به دور شب گیسوی تو سرگردان بود!
انقدر که: دیگر برنگرد دگر هیچ جایی برایت نمانده
هیچ
تا خاکستری روحمردگان،پشت نقاب جسم های زنده
و نشاندن لبخندی بر لب که تلخترین طعم دنیا را دارد
وچشمانی که پرنده را اواز خوش میدید فارغ از پرواز
و پرواز را دلخوشی برهم زدن بال و پری
خنک ان را که جایی نیستش در ان
خنک
تمام لحظه های دلتنگی من
گواه بودند
حال تو باور نکن
سخت است شاید باور اتشی در دل ،بی بوسه و بی اغوش
ایه های ابر می بارد،ابرها دروغ است!؟
دانه تا در دل خاک است گل نیست، برای سر براوردنش، اما تماشا کافیست!؟
برای نشاندن لبخند بر لبی لبخندی باید،اما تو مگو که لبخند دروغ است
دستانم چه بیهوده میجوید دستانت را
لحظه چه با من، چه بی من
خیسی کدام باران مرا به خاطر دلتنگی ات میبرد
شوق کدامین دیدار طپش دل را به فوج کبوتران سپید پیوند میزد
کدامین نیمکت خالی مرا به یادت نشاند
چه تنها، چه بیگانه ،لحظه هایم را تنها ننشاندم
حالا ديدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديدهاند.
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهی محرمانه سخن مگوی
نمیخواهم آزردگانِ سادهی بیشام و بیچراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود
قرارِ ما به سينهسپردن دريا و ترانه تشنگی نبود
پس بیجهت بهانه مياور
که راه دور و
خانهی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه، ...
ديگر فراقی نيست
حالا بگذار باد بيايد
بگذار از قرائت محرمانهی نامهها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدهاند
ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نیست
سید علی صالحی
جنگل، اسمان، دریا ،پرنده
قصه میگویم و تو میخوابی
من میمانم و برهوت
خاطره ای جاودان
در قلبی که دوست میداردم
در چشمانی که دوست میداردم
من پنهان شده ام در جاری حظور
در سلام های پر پروا
در احتیاط سر به مهری یک راز
ببین همیشه پونه هایت در مراسم دفن شده ها از هزار سویه سنگ مرمر ی که تمام پنهان شده ام
در زیر ان ارام گرفته میروید
من انکار شده ام
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهاییاین بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راهفراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم
دکتر شریعتی

ساغر
جای پای تمام نقره ای ها را اندوده میکند ،
تمام دیشب بستر خیالم ابری بود حالا هم اسمان ابریست و باز دل من میگیرد، باز بهانه میگیرد
و من باز خودم را نمی خواهم
سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین میکنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند حقوق سبز هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواهد داشت.
دلم فرصت های تیک تاکی ساعت را نمیخواهد
بشین و بگو.. بگو..بگو....
هیس!
دلم فرصت نمیخواهد. دلم من و تو یک امتداد میخواهد
بگذار حرفهایم، نگاهم، بودنم، زیر قندیل تفتیشت یخ نزند
به تو دادمش میگیری بر زمین میکوبی اش
باد میوزد فریاد میزنی دروغ است دستانت پاهایت چشمانت دروغ است
میگریم ارام نمیخواهم خیسی تمام دلگیری دنیا را در چشمانم ببینی میدانم دوباره میگویی دروغ است
و من چه تنها برای چشمانی که هیچ گاه ندید
دلی که هیچگاه نفهمید
هیچگاه نفهمید
بی تو اگر سرخ شود از اثر غازه بود
مولانا
اولین قصهی منظومهی خورشید آن بود
که به دور شب گیسوی تو سرگردان بود!
نشسته در قایقت، دستانت را پارو میکنی، نمی دانم ناخدای کدامین جزیره ای !
سینه غروب رنگ اسمان شهادتش را داد ، ای کاش بتوانم اسوده تر از تو چشم بر هم نهم
حتی شده خیس
خسته ام،چه دلم خواب میخواهد
قیصر امین پور
چون شفق بال به بامِ شبِ يلدا زد و رفت
تنها هفت روز دیگر تا تو مانده، تا پاکی خاک تف دیده سرزمین مادری ام.چه قدر این هفت را نمیخواهم
عشقم را حلقه ای گل ساختم بر گردنت اویختم
باور دستانت را امنیت کوهساران خواندم
عشق میبارد نمیخوانم سرود باران را، میبارد، ببین بارانی گشته ام بر لبان جاری ابرهای دنیا
با تو با چشمانم سخن میگویم
ایران من بانوی ترمه نیست
طالع بر آستانه ململ
جاری بر آبهای عسل
بانوی خواب نیست
ایرج
دو طرف یاس، انطرف سرو، دستهایم را میکارم ، چشمانم را میکارم ،باد میتازانی
روی خاک پر پر سفید مریم پیداست
دستهایت پیداست بر میداریشان
خاک پیداست
باد میتازانی باغ من میمیرد، دستهایت بر میداردش
جرات سبز جوانه ترس یک باغ نبود تبر اخته بیرحمی
باد ...
دستهایت را میکاری باغ من از دستان تو میروید
باشد تو بمان و دنیایی که پایانی ندارد و دستانی که تنها نمی ماند
بابا اب داد بیشتر به دل مینشیند، سعید جعفرزاده احمدسرگورابی،همه چیزش چربیده
بر معانی عمیق این شعر!بر عشقش!(همه چیز درکنار هم گروه «مستان» را تشکیل داده است. ادبیات خوب، استفاده از مفاهیم و سوژههای خوب)
پری نهفته رخ و ديو در کرشمهی راز
بسوخت عقل و احساس و .....................................
اب را بخور، دستان را بخر
چشمه را عطش نشانده میفهمد،زلال پری های نقره ای را
هر كه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو
گير و دار و حاجب و دربان ، درين درگاه نيست