هرچه نوشته بودم باز پريد و چه خوب شد ... شما به ادامهی آروغ روشنفکری خودتان بپردازيد ... برايتان نان و زهر مار آوردهام ...
ساغر
چند وقت است ابری نیست
دلم هوای ابری میخواهد، همین الان ،انقدر که رنگ اخرین نگاهش شود
اخر ترم گفت ترسیم واقعیت بیرونیه تا ببینم قوی دلی
سرفصل هم داشت:وکالت کفش اهنین میخواهد با اعصابی پولادین
معنای زندگی، بعد از تو مرگ شد
ای عشق آتشين
عمرم چو برگ شد
هر دم به دست باد
سويی روان شوم
هرجا که او برد
هر سو که او کشد
يادت به خير عشق
يادت به خير و من
خيری نديدهام از مردمان شهر
اينجا کسی نبود
همراه و همسفر
با روح سرکشم
در کوچههای قهر
يادت به خير عشق!
مفهوم دردهام!
ای شور اولين
ای مهر آخرين
مظلوم گریههام
ساغر
photographer:mina momeni
خانه در اتش میسوخت
خانه ای که بوی اغوش تو را داشت
چه بیهوده میسوزد
مرا در اغوشت ندید مگر
رویا.م
اما سالهاست به پروای من از زندگی می نگری ،دیگر دستم را به زیر چانه زده ام
ان قدر سیاهه مرا بکش تا خوابم برد
کاغذ های تو هم روزی ته میکشد حالا هرچه میخواهی بکش بکش
رفته بودم به برش پیرهن پاره کنم
یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود
ارفع السادات توحیدی
کسی چه میداند من با دیدن این عکس چه حالی میشوم، عمرا که به پای اسمان کویر برسد
گفتم مرا ببین و در اغوشم گیر
گفتی میخواهی دیده شوی و من نمیتوانمت دید
میدانم کوچه هایش هم بیقرار دیدن تو اند،عاشقانت برگرد محرابت دیدمت تو عاشق تر بودی
تو عاشق تر بودی
تنها،در سینه صحرای سیاه و خاموش زمستان زده باغربت خویش ایستاده ام
ودر دور دست شب سواد شهر پیداست
درهای خانه ها بسته و شیشه پنجره ها بخار گرفته و در پس ان
گرماهای مصنوعی و عشرت های دروغی و عشقهای غریزی و تنگ در اغوش هم خفته گرم خیالات
و ارزوها . کینه ها و شادیهایی همه حقیر
در حلقوم هر دردمندی ترا نالیده ام
در چنگ هر نوازنده ترا نواخته ام
در زبان تمام شاعران تو را سروده ام
در همه دلهای عاشق بخاطر تو تپیده ام
در همه بی تابیها در زمزمه جویبار در دل شبهای باغ
رنجم نه تنهایی که جداییست
اظطرابم نه زاده بیکسی که بی اوئیست
همه من بوده ام،همه تو بوده ای
هبوط در کویر،شریعتی
ساغر
هرچه نوشته بودم باز پريد و چه خوب شد ... شما به ادامهی آروغ روشنفکری خودتان بپردازيد ... برايتان نان و زهر مار آوردهام ...
ساغر
دلم از تکرار واژه هایش میگیرد
دلم از ادمهایش میگیرد
دلم گریه میخواهد
دلم تو را میخواهد
تو را میخواهد
دلم میخواهد در اغوش سوخته ات که شبها خنکای تاول هایش را فوت میکند ارام گیرم
دلم میخواهد دوباره در زنم تا تو با چارقد
گلی گره زده بر گردنت در را باز کنی و زل بزنی و ذوق کنی بعد انقدر محکم در اغوشم گیری ای بی بی
مردم.به یاد داری؟ تمام این ها را با اشکهایم پر میکنم دلم برایت لک زده تمامش را برای جایی که در ان
خوابیده ای تعریف میکنم. نمیدانی چه قدر یاد قصه هایت کردم زنبوریکه نیشم زد من اشک
میریختم تو میخندیدی میگفتی او از بس تور دوس د ره.روحت شاد بی بی ام.اینم بگم دلم برای غر
زدنات از همه بیشتر تنگ شده.
میگفت اگه دستتو ول کردم یا از هم جدا شدیم باید اون قد زرنگ باشی که راهتو پیدا کنی
اما با چارلی رفتم چون اون بهم گفت با من بیا تو تاریکی هیچ وقت دستم رو از دستات جدا نمیکنم
حتی اگه اون تو یه دیو باشه و بگه چارلی اگه دستای دوستتو ول نکنی میخورمت!
I thank you for your friendship. Sometimes it is hard to realize how people so far away can become friends. Sometimes I think of you sitting at home with your burka (is that how you say it?) at the computer. I think it is possible to break down barriers, especially barriers that countries and governments have put up. I remember when my country and your country were friends and allies. I hope for the day when that the United States and Iran can be friends once more, and at true peace. Our children and grandchildren deserve such a world. Again, I thank you for your friendship. Maybe someday you can tell me your name. Thank you so much for your very kind testimonial.
این یک پاسخ زیبا از یک عضو بازنشسته نیروی هوایی امریکاست در جواب نوشته امkind & strong man

احسان تو در شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
که دستانت غروب میکند با طلوع دستان دیگری در اسمان بیرنگش
که در اشوب زخمهایت کمرنگ میشوی در سینه سرد اسمانش
تنها اسمان یک فصل همیشه بارانیست بارانی که نه بهار میشناسد نه تابستان نه زمستان نه پاییز
همسفر لحظه هایم باش
فاصله های تو تا من متر میشد فاصله دستان من تا تو گز میشد
من تا دیگران بیست قدم من تا تو چهل قدم گفتی دیگران نزدیکترند به تو
یادت میاید شبی اندازه گرفتی اش!
فاصله اما از من تا تو نبود تا در دلم بودی تا تنها تو در دلم بودی
افسوس
فاصله از تو تا من بینهایت بود
نادر ابراهیمی
نسیم خنکای بوسه را بر گیسوان عریان میزند و جای لب هایش سرود هزاران غزل بکر میشود
دلم میخواهد در اغوش پرهای مهربان و امن کبوتران حیاط بخوابم. هنوز میبینی ام چه ارزوهایی دارم!
وقتی
روح
از شرم مردن
در پشت تنی مهر و موم شده
قایم میشود
دستهایش را به یاد دارم
دستهای کوچک یک بزرگ!
وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها هست...
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمنک
غمنک،
شاملو
ستاره ها ماه میخوان
کهکشان اشوب ببینه
چشمهایم اسمان دیگری میخواهد
پرده را میکشم
پرده را برای ابد میکشم
بگو که تمام ستارگان کویری سکوت چشمان دخترکی را میخواهند که روزهاست بی قرار دیدن سوسوی
سرزمین مادری اش است
بگو که تمام نسیم ها هنوز قاصدان تولد اقاقیایی بر دامن چین چین کویرند
که هنوز دلی در مسخ ادمکان تهی صبورانه میزند
ببار ای بارون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار
ای بارون
دلم تنگ است برای اسمان کویر نمیتوانی باشی حداقل بارون ببار
بر زمینت میزند نادان دوست
در کوچه صدای باد دوباره مرا با هزار شمعی که افروختی قسمت کرد
هزار شمعی که به بادی خاموش شد
هزار شمعی که روزی برای سقاخانه ارزوهامان افروختیم به یاد داری؟
سردم بود گفتی هزار شمع مرا ببین
سردم بود
گفتی در اغوشم درا
سردم بود
گفتی :که اتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
اغوشت را میخواهم
دستانم را در دستانت
ماه من
ساقه نازک مهر
در بر زخمی گاه گاه حرفها
اما میشکند بی تردید
در برابر تردید تو
نگاه من گلایه بود
نه سرد
شاید نباید دلش قهر میخواست تا تو دوباره در اغوشش کشی
شاید باید اشکهایش را پشت در میریخت
تا
بی بهانه دست در دستانت میگذاشت