ويترين اين سو و آن سو ندارد
تو آن سو ايستادهای و انحنای بدنات را به حراج گذاشتهای
من اين سو میگذرم و چشمهايم را حراج میکنم
ساغر

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
قبول که روح بزرگی داری
فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!
انگار اين سالها که میگذرد
چندان که لازم است
ديوانه نيستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
يک روز
ديوانه میشوم!
شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيبتر از اين
باشم
با اين همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نيست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نيز
از اين هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!
قيصر امينپور
تمام گلدانهای نقره ای به رویای سبز جوانه زدن شک کرد
و اسمان ستاره هایش بین پلک معلق من خاموش شد
بعد از تو
قلب کوچکم با بزرگی تردید پنهان ماند
وبعد از تو دستی که دستان مرا میجست بیدغدغه
تصویر تنهایی دستانی شد که در خالی گرمی دستانش سیاه شد
و قصه عشق حکایت تردید بودن و ماندن شد و تنهایی پنجره ای که از ان تنها خیال را بنگرم
خیال بی دغدغه خیالی که تنهایت نمیگذارد خیالی که جاخالی نمیدهد
ستاره ها در تنهایی ام دوستم دارند و من بانوی تنهای ماهم
خیالت هنوز هم به پرهیز من از زندگی میخندد مثل تو که سالهاست میخندی
سهم من تنهایی تنهایی تو شد
بیهوده گمان میکنم در من مرده ای
از پس این همه سال

کفش به پا کن وبیا
دستانت اگر دستانم را نگرفت
دستانی دیگر که بودند که هستند و چشمانم که ندید شان
خلوت دستانم اما
هنوز
خلوت مانده دستان توست
ان دایره قرمز را میبینی؟
ترا فقط انجا میخواهم ببینم
ودستانش حجم اب را حریصانه متر میکرد
بنویس ان رهگذر عطش نشانده ای بود که زلالی چشمه را با طراوت خنکای جاری گریست و عکس
پاک لبخندش را در سکوت پری های نقره ای قاب گرفت
و قتی در برابرت دریا ست به غرق شدن اندیشی یا به زیبایی بیکرانه اش
تو پله ها را یکی یکی طی کن
ما رصدتان میکنیم
وقتی اخرین ستاره را شمردی اگر حساب شماره ها را نگه داشته باشی از همان بالا برای جای خالی
صندلی ما تعریف کن
تا زمستان تمام گوله های برفی اش را با دستان مهربانت ادمک برفی بسازم
و بهار شکوفه بارانش را پا به پایت قدم زنم
تابستان با گرمای بودنت به خورشید لبخند
با همه کس بدرود
به تو سلام
توی گسترده ی رویا
ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری
توی تاریکی مطلق
ای به رویا سرسپرده
با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه
با این اسب چوبی؟
با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی
رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی
توی دستای نجیبت
عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش
دنیا رو نشونی داری
ماه پیشونی تو قصه .
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست .
عکس خورشید توی آبه
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبی تو رها کن
و من چه بارها که خود را در نگاهش جستم و چه بارها که در نگاهش هیچ ندیدم
چه بارها که گرمی نگاه اش را دیدم
نگاهی که انسو بود
سهم من دستان شاعری بود که مینوشت
سهم من واژه ها بودند
قلبی که با کلمه میتپید و تا جاخالی میدید ایست میزد
تو چه میدانی محصور هوایی به گاه وبیگاه بودنش شدن و در نفست ارزوی در اغوش گرفتن بیکران اسمان چه دردیست
تو چه میدانی ترا زنده زنده به بوم نقاشی به ارزوهای خویش کشیدن چه دردیست
اسمانی میخواندم بی پروا
بس.
از چه میگویی که چرا بس داد!
که گرفتی مرا در بر خویش
ويترين اين سو و آن سو ندارد
تو آن سو ايستادهای و انحنای بدنات را به حراج گذاشتهای
من اين سو میگذرم و چشمهايم را حراج میکنم
ساغر
با حریر مهتاب
دلم دویدن میان لاله ها را نمیخواهد
نسیم اشکهایم را به تنهایی دشت میبارد
دلم دنیایت را نمیخواهد
نمی خواهد
مجمع عمومي سازمان ملل طي قطعنامه دسامبر 1954 اختصاص يك روز از سال را به روز جهاني كودك تصويب كرد. از آن سال شمار كشورهايي كه روز جهاني كودك را به عناوين مختلف برگزار مي كنند از 50 به 150 كشور رسيده است
دستانم را بگیر همسفر لحظه های دور
دوباره بگو :خدایا به امید خودت
و لحظه ها عادت نبودن تو شد
گلی که به انتظار بهاری شدنت در انتظار ماند در خوابی زمستانی فرو رفت
حال که بهاری شده ای
زمستان تمام میشود باورم کن
دگر بر هم ننهی!
پروانه شوق پریدن هماره را هماره دارد
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است . رابنيندرانات تاگور
گلی که بر گیسوانم دوخت
ان گاه که بر جستجوی رد پایی برایند زمستان برفی همه جا را سپید پوش کرده
کودکی میخواندم کودکی که برای ما شدن ترازوی سبک و سنگین ندارد بودن را وزن نمیکند
چشمانم را بر هم مینهم
تنها بر هم مینهم
تنها میروم
خاکستری خاکسترش را برای اجاقک روشن جا میگذارم
کوله بار روشنی هایم را بر دوش نمیکشم
سرزمین من با من است
چشمانم اگر ستاره میبارد اگر کویر پاک اسمانم دلتنگ است
نه
انکه برای دل شمع میافروزد به بادی چشم بر هم نمینهد شمعی که پر پر زد شمعی که خاموش شد
گفت :رفیق
نیمه راه است
اما شکایتی نمیکنی حرفی نمیزنی
وقتی در برابرت نه گوشی به شنیدن هست
نه چشمی به دیدن هست
نه قلبی .....
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
داشت تمام میشد گفتم سردمه گفت من اب شدم تو هنوز سردته؟
می ایستم
مزرعه چه بی انتهاسکوت و من تنها
باد بی احساس میوزد بر من دوستش ندارم
مثل دستهایی که هیچگاه عاشق گلپرهای قرمز نشد
و درختی که سرود گنجشکان را در لابه لای شاخ و برگهای غرور و اشفتگی گم کرد
غروب است اسمان را رنگی میکند مثل
حرفهایی که ادم را رنگی میکند مثل نگاه قندیل بسته یک ادمک من سردم است
دلم پرواز میخواهد تا گم شدن در سینه غمگین اسمان انقدر که دیده نشوم
با تو ستاره میشوم
بی تو اسمان نقره ای با تمام ستاره هایش کهکشان سرد جاری بر گونه هایم میشود
دستان مهربانی ام تمنای خلوت سنگی کدام دست را ترک بردارد
تیشه ها محکمتر مینوازند
ادم با نور عشق
