تبليغاتX
لیلای
+      .  | 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند          تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

+      .  | 

ای ساربان  ای کاروان  لیلای من کجا می بری....
+      .  | 

بیا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني که نه کس کشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي که در آن هر چه بيني بکر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
که چونين پاک و پاکيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيکران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
 که باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم

مهدي اخوان ثالث
+      .  | 

محبت بیدریغت ان خودت

قبول که روح بزرگی داری

+      .  | 

گر بدبن سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر...

دلم مرگ میخواهد همین و بس

+      .  | 

فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!

انگار اين سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
                             ديوانه نيستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
                                               عاقبت
يک روز
          ديوانه می‌شوم!

شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيب‌تر از اين
                                       باشم

با اين همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
                                                      بد نيست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نيز
از اين هوای سربی
                            خسته است
امضای تازه‌ی من
                         ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
                     پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
                                        افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
           بگذريم!

اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!

قيصر امين‌پور

+      .  | 

با تو ستاره میشوم
+      .  | 

بعد از تو

تمام گلدانهای نقره ای به رویای سبز جوانه زدن شک کرد

و اسمان ستاره هایش بین پلک معلق من خاموش شد

بعد از تو

قلب کوچکم با بزرگی تردید پنهان ماند

وبعد از تو دستی که دستان مرا میجست بیدغدغه

تصویر تنهایی دستانی شد که در خالی گرمی دستانش سیاه شد

و قصه عشق حکایت تردید بودن و ماندن شد  و تنهایی پنجره ای که از ان تنها خیال را بنگرم

خیال بی دغدغه  خیالی که تنهایت نمیگذارد خیالی که جاخالی نمیدهد

ستاره ها در تنهایی ام دوستم دارند و من بانوی تنهای ماهم

خیالت هنوز هم به پرهیز من از زندگی میخندد مثل تو که سالهاست میخندی

سهم من تنهایی تنهایی تو شد

بیهوده گمان میکنم در من مرده ای

از پس این همه سال

+      .  | 

+      .  | 

یک نامه

 

+      .  | 

پلکها را بتکان

کفش به پا کن وبیا

+      .  | 

دستانم اگر دستانت را نگرفت

دستانت اگر دستانم را نگرفت

دستانی دیگر که بودند که هستند و چشمانم که ندید شان

خلوت دستانم اما

هنوز

خلوت مانده دستان توست

+      .  | 

با انگشت اشاره کرد

 ان دایره قرمز را میبینی؟

ترا فقط انجا میخواهم ببینم

+      .  | 

بنویس انکه بر لب چشمه امد تشنه هراسانی بود که چشمه را با دهانش هورت کشید

ودستانش حجم اب را حریصانه متر میکرد

بنویس ان رهگذر عطش نشانده ای بود که زلالی چشمه را با طراوت خنکای جاری گریست و عکس

پاک لبخندش را در سکوت پری های نقره ای قاب گرفت

+      .  | 

هیچکس مسئول چشمهای تو نیست

و قتی در برابرت دریا ست به غرق شدن اندیشی یا به زیبایی بیکرانه اش

+      .  | 

 

تو پله ها را یکی یکی طی کن

ما رصدتان میکنیم

وقتی اخرین ستاره را شمردی اگر حساب شماره ها را نگه داشته باشی از همان بالا برای جای خالی 

صندلی ما تعریف کن 

 

+      .  | 

دلم میخواهد تمام قصه های برگریزان پاییز را با تو به تماشا نشینم

تا زمستان تمام گوله های برفی اش را با دستان مهربانت ادمک برفی بسازم

و بهار شکوفه بارانش را پا به پایت قدم زنم

تابستان با گرمای بودنت به خورشید لبخند

با همه کس بدرود

 به تو سلام

+      .  | 

توی گسترده ی رویا 

 ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری

توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده

با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه

 با این اسب چوبی؟

با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی
رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت

 عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش

 دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه .
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست .
عکس خورشید توی آبه
 از خواب قصه بلند شو

اسب چوبی تو رها کن

+      .  | 

نگاه هیچگاه دروغ نمیگوید

و من چه بارها که خود را در نگاهش جستم و چه بارها که در نگاهش هیچ ندیدم

چه بارها که گرمی نگاه اش را دیدم

نگاهی که انسو بود

سهم من دستان شاعری بود که مینوشت

سهم من واژه ها بودند

قلبی که با کلمه میتپید و تا جاخالی میدید ایست میزد

تو چه میدانی محصور هوایی به گاه وبیگاه بودنش شدن و در نفست ارزوی در اغوش گرفتن بیکران اسمان چه دردیست

 تو چه میدانی ترا زنده زنده به بوم نقاشی به ارزوهای خویش کشیدن چه دردیست

اسمانی میخواندم بی پروا

بس.

از چه میگویی که چرا بس داد!

+      .  | 

از پس شیشه ترا میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش

+      .  | 

ويترين اين سو و آن سو ندارد
تو آن سو ايستاده‌ای و انحنای بدن‌ات را به حراج گذاشته‌ای
من اين سو می‌گذرم و چشم‌هايم را حراج می‌کنم
ساغر

+      .  | 

رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
+      .  | 

با اسمان قهرم با ستاره هایش

با حریر مهتاب

دلم دویدن میان لاله ها را نمیخواهد

نسیم اشکهایم را به تنهایی دشت میبارد

دلم دنیایت را نمیخواهد

نمی خواهد

+      .  | 

 مجمع عمومي سازمان ملل طي قطعنامه دسامبر 1954 اختصاص يك روز از سال را به روز جهاني كودك تصويب كرد. از آن سال شمار كشورهايي كه روز جهاني كودك را به عناوين مختلف برگزار مي كنند از 50 به 150 كشور رسيده است

کنوانسیون حقوق کودک

+      .  | 

سفر با رویایش نمیشود

دستانم را بگیر همسفر لحظه های دور

دوباره بگو :خدایا به امید خودت

+      .  | 

ان لحظه ها من بودم و تو نبودی

و لحظه ها عادت نبودن تو شد

گلی که به انتظار بهاری شدنت در انتظار ماند در خوابی زمستانی فرو رفت

حال که بهاری شده ای

زمستان تمام میشود باورم کن

+      .  | 

عادت کرده‌ام به ديوارهای اين اتاق کوچک. عادت کرده‌ام به نبودن شوق صبحگاهی دوباره ديدن‌اش. عادت کرده‌ام که ديگر آيه برايم خبر تازه‌ای از معشوقه‌ی جديدش نياورد.
... عادت کرده‌ام پسر جان ... باور کن که عادت کرده‌ام.
ساغر

+      .  | 

به چشمانت نگاه میکنم

دگر بر هم ننهی!

پروانه شوق پریدن هماره را هماره دارد

 

+      .  | 

خستگان را چو طلب باشد و همت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

+      .  | 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است . رابنيندرانات تاگور

+      .  | 

زمان هیچگاه به انتظار نمیماند

+      .  | 

دستانم را گرفتم برخواستم تمام یادها با من تمام لحظه های صمیمی تنهایم 

گلی که بر گیسوانم دوخت

ان گاه که بر جستجوی رد پایی برایند زمستان برفی همه جا را سپید پوش کرده

کودکی میخواندم کودکی که برای ما شدن ترازوی سبک و سنگین ندارد بودن را وزن نمیکند

چشمانم را بر هم مینهم

تنها بر هم مینهم

تنها میروم

+      .  | 

اگر دنیا جایی برای باورهای ابی ندارد

خاکستری خاکسترش را برای اجاقک روشن جا میگذارم

کوله بار روشنی هایم را بر دوش نمیکشم

سرزمین من با من است

چشمانم اگر ستاره میبارد اگر کویر پاک اسمانم دلتنگ است

نه

انکه برای دل شمع میافروزد به بادی چشم بر هم نمینهد شمعی که پر پر زد شمعی که خاموش شد

+      .  | 

به نیمه راه رسیدیم

گفت :رفیق

 نیمه راه است

+      .  | 

گاهی نبودن محبت خود محبته چون فقط محبت واقعییه که گاهی نیست

 

+      .  | 

گاهی حرفا تو دل ادم مث یک کوهه یک عالم

اما شکایتی نمیکنی حرفی نمیزنی

وقتی در برابرت نه گوشی به شنیدن هست

نه چشمی به دیدن هست

نه قلبی .....

+      .  | 

اشکهایم را میشوید نسیمی که در جاده به مقصد تو بر من مینوازد
+      .  | 


 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم 


 
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود

+      .  | 

قاصدک را به بهانه ارزو پرپر کردن

+      .  | 

با شمعی در دست به چشمانم نگریست ادم برفی

داشت تمام میشد گفتم سردمه گفت من اب شدم تو هنوز سردته؟

+      .  | 

میدوم در دشت های گندم گون از میان پیچ وتاب ساقه های طلایی

می ایستم

 مزرعه چه بی انتهاسکوت و من تنها 

باد بی احساس میوزد بر من دوستش ندارم

مثل دستهایی که هیچگاه عاشق گلپرهای قرمز نشد

و درختی که سرود گنجشکان را در لابه لای شاخ و برگهای غرور و اشفتگی گم کرد

 غروب است اسمان را رنگی میکند مثل

حرفهایی که ادم را رنگی میکند مثل نگاه قندیل بسته یک ادمک من سردم است

دلم پرواز میخواهد تا گم شدن در سینه غمگین اسمان انقدر که دیده نشوم

+      .  | 

با تو ستاره میشوم

بی تو اسمان نقره ای با تمام ستاره هایش کهکشان سرد جاری بر گونه هایم میشود

دستان مهربانی ام تمنای خلوت سنگی کدام دست را ترک بردارد

 

+      .  | 

جنگل زیبای بودن را هجوم خالی برجهای سنگی پر میکند

تیشه ها محکمتر مینوازند

+      .  | 

انکه میرقصاند غافل از اواز سر داده خویش است عروسک کوکی با کوک میچرخد

+      .  | 

ادمک با کبریت اتش میگیرد چون اتش و پنبه

ادم با نور عشق

+      .  | 

هنوز هم کتاب "فلسطین،صلح نه تبعیض " را که در دست می گیرم اشک امانم نمی دهد.این کتاب یادگاری شد که یادم بماند دنیا دیگر خیلی وقت است جای ماندن نیست

منبع

+      .  | 

همه چیز در دستان توست
+      .  | 

صدايش بوی جنگلهای باران خورده را دارد
که وقتی گيسوانش را رها در باد می سازد
دل من سخت می گيرد، دلم از غصه می ميرد
+      .  | 

+      .  | 

 
< Free counter and web stats