تو ناگهان زیبا هستی
سهراب
ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز
غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی
سر بر سنگ و هوایی که خنک و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست
خوابم چه سبک ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته زیست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه یاد و کبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوری بر سبزه مرگ و شکوهی در پنجه باد
من از تو پرم ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس
هنگام مناست ای در به فراز ای جاده به نیلوفر خاموش پیام
سهراب
لحظه های دیدارمان افتابی که در پشت بغضهای بارانی ابری شد
ما همچنان ماندیم
ستاره من انقدر کوچک است که با یک نگاه سو سو میزند
و انقدر بزرگ که جا پای کهکشان خالی نگاه را با هیچ چشمکی عوض نمیکند
میشه برای عطار صد جور عطر ردیف کرد!
اگر چشمان هر رهگذر تنها ظرافت کوه شانه هایت را ستود
تو نشکن
میدانم پشت تمام شب نشستن هایت نور یست که روزنشینان افسانه اش میخوانند
وقتی گل را در دستان میفشارد تا قایمش کند
خون حقیقتی بود که جاری مرگ را تا حظور میبرد
هیچ بود و دگر هیچ
و من خسته از تکرار
و مایی که هیچ وقت نبود
سرابی که میبینم هیچ گاه در بغضت نبوده ام
و من تنهای تمام لحظات بی مهری
چشمانم را میبندم
توی روزگاری که دل واسه شکستنه
قیمت طلای دل قدر سنگ و اهنه
توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست
وقتی تو دلای سنگی هیچکسی همیشگی نیست
نگو که قوی باش میخواهم گریه کنم
می خواهم چشمانم را ببندم
اگر ترس از تنهایی بیماریست من بیمارم
تا به تـو دادم دل و دين ای صـنم , برهمه كس گشته یقين ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر
هر كه تو را ديده ز خـود دل بريد , رفته ز خود، تا كه رُخت را بديد
تير غمت، چون به دلِ من رسيد , همچو بگفتم كه همه كس شنيد
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
ای نفـسِ اُنـسِ تـو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من
استاد شجریان
داشتن توانایی مالی و توان برقراری عدالت بین همسران
کجای این ماده به معنی اجازه ازدواج مجدد است! توان برقراری عدالت کم نیست
مگر عدالت تنها عدالت مادیست!
این هم از همان سرسری گرفتن همه چیز ناشی میشود طبق معمول صورت را پاک میکنیم تا خیال همه راحت شود!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدانم حذف این ماده به کدام ستون مستحکم این لایحه کمک میکند وقتی سکوت جایگزینش شود!
این هم بحث در رادیو زمانه
و در پزشکان بدون مرز
فقط یک عصا میخواهم پروازش با من
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که باز اید و جاوید گرفتار بماند
حال و هوای دعای رمضان را هیچ ترانه ای ندارد
ربنا لا تزع قلوبنا...
دعای سحرم را اجابت کن
من هنوز به روشنی ابت در رویا ایمان دارم
باید بدون عاقبت
دو بال پرواز می کشیم
درای این مدرسه رو
رنگی و دلباز می کشیم
رو کاغذای بی صدا
ساز می کشیم ، ساز می کشیم...
الهی با دستانی به درگاهت امده ام که بر در هیچ کس نکوفت
با دلی که عشقی را با تو برابر نکرد
با چشمانی که زلالش را بر استان تو ریخت
با اغوشی که در بر هیچکس نشد
در به رویم بگشا که خلوت مانده توام
کوله پشتی ام را برداشته ام سایبانم ان دورترک هاست
کلاسهای تقویتی دختران شهر
با سه ماه تعطیلی
میتوانی ببینی اگر چه نمیبینی من از سر زلف تو تا به اینجا رسیده ام و تو به بلندای ان هنوز در خانه منی
و من از تمام نغمه ها و گنجشکان میگریزم مبادا تو را به یادم اورد
بی تو بیهوده گمان میکنم که ارام شده ام
|
در خیــالم مبهوت آنچه هســـتی از خود خالی می شوی هرروز می شکافمت،دوباره می بافمت هرروزشکل تازه ای می شوی خودت نمی شوی! از خودت شیفته ات کرده عادت زندگی سراغ گل های کاغذیی باغچه را نمی گیری می گفتی قاصدک ها بوشان را بهتر حس می کنند؟یادت می آید؟! می گفتی عطر نشاط می دهند! وقتی دستان باد را می فهمند بی آنکه پر پر شوند می میرند می گفتی عاشقند، تن به عادت نمی دهند چه زیباست با مرگ رقصیدنشان می گفتی... خیالم را رها می کنم رجهایت از هم جدا می شوند نه،نه،دیگر نمی بافمشان! دریا.م اوای ازاد |
|
|
|
سهم کودکان از بازی ها دستمالی شد که برای غالب کردنش اشک تمساح میریزند!!
پ ن:شما هم اگر یکهو بچه ای با چشمان خیس بپرد بغلتان و هی التماستان کند که فقط یک دستمال بخری دنیا بر سرتان خراب میشود!!
دلم تنگ کسی هست
قصه مادربزرگم که درخت حرف میزد
درخت توی قصه هاست
و من فاصله سرزمین خود تا تو را میگریم
و از خیسی چشمانم به کویر میرسم
دستان همیشه حاظر کمکم کن این بار را تا سرزمین تو
چشم بر چشم خیس ستارگان میدوزم
اسمان شب مرا در اغوش میکشد
و من در اغوش خاموش ستارگانش اشک می بارم
و ستاره دنباله دار
کهکشان جاری دیدگانم میشود
دوباره با ماه من
شیشه ابگینه دستانم تندی باد را در اغوش کشیده است
دستانم همسفر تنهایی هاست
یکی از کارهای سخت زندگی بستن پنجره هاست تو فصل سرد مخصوصا وقت خوابت
همیشه باز کردن پنجره با بخاری روشن کار منه حتی اگر کار من نباشه!
انسان بودن و ضعیف بودن هیچ با هم سازگار نیست
وچه بی تسلیت مردی است
که چشمانش از دور سراب را باز می شناسد
ما همه آدمیم
و بهشت همین زندگی است
و هر کس به اندازه ای که از میوه آن درخت ممنوع می خورد
خود را بیشتر تبعیدی زمین
و غریب زمانه می بیند.
سری که رنج و تعهد و هدف ندارد به دنبال " سرگرمی " می گردد.
هر که به دنیا دل نبسته است
می تواند عشق به آنچه دنیائی نیست را نگاه دارد.
و تراژدی غم انگیز انسان که "آنچه هست" "نباید باشد"
و"آنچه باید باشد" "نیست"
و همه حرف ها همین است
وهمه ی دردها همین جا است.
درد روح این است که و این است که :
"انسان شقایقی است که با داغ زاده است"!
دکتر شریعتی
چون ستارهایی که از اسمان به زمین فرو میبارند
از چشمانم میافتد
یاد دلم باشد اینه ماندن تا در برابر اینه ها جز راستی هیچ نبیند
نمی توان از تو نوشت
از تو همین بس که چون یوسف کنعان زدیده هر که روی چو یعقوب دیده گریانش کنی
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود
خالی از اشک های شور از غم بود و نبود
پولکامون رنگ وارنگ روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ
خندمون موجا رو تا ابرا می برد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورای ماهیگیرا وا نمی شد
عاشقی تو دریا تنها نمی شد
خوابمون مثل صدٿ پر مروارید نور
پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور
نمی خوام تنها باشم ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم
شهریار
اروغ های روشن فکری جای خالی دستانت را پر نمیکند
ترانه ها جای خالی چشمانت را
ما ترس هایمان را پشت نبودهایمان پنهان میکنیم
ما خستگان از پای مانده ایم که زندگی را با برگه های تقویم راه میبریم
زندگی اینجا در کماست
شقایق ها با تنفس مصنوعی زنده اند
ان در بود و نبود نمی گنجد
ان زندانی زمان و مکان نیست
ان جایی نداشت
خدا برای ان خود انسان افرید
و حال تو نیستی
و می مانم در سرود مکرر بوسه های بارانی
با سیبی در اغوشم
و حسی ابی
گویی مهتاب شده ام
گلهای شقایق مرا تا شکفتن نگاهت به نازکی خیال میبرد
و شاپرکان نسیم نرم بالهاشان را بر گونه های خیسم مینوازند
من هنوز از فوران عطر ياس در اين کوچه ی غريب بی خبرم. هنوز باورم نيست که دل لرزيده و دست باد نامه ی به مهر آغشته ام را به حوالی احوالش برده.
فاصله ها را تاب می آورم، روزهای بی خبری را می شمارم و دم بر نمی آورم شايد کلامی گفت که نشان مهر داشت.
کاش بخواند نانوشته هايم را، کاش بداند مخاطب تمام اين کلمات نگاه گرم و نافذ اوست و ديگر مانند لحظه ی وداعم با دو چشمش روی از من برنگرداند و آينه ی غرور اين تنهای جمع آلوده را به زنگار بی مهری اش نيالايد.
ساغر
بوی پاییز میاید
کاش تا پاییز نباشم
ای مرده شور هر انچه که تو خود را در ان محدود میکنی
هنوز بعضی ها یاد نگرفته اند خدا هم در اجبار میمیرد
خبرهای سفید
چه اسفندها ... آه!
چه اسفندها دود کرديم!
برای تو ای روز ارديبهشتی
که گفتند اين روزها میرسی
از همين راه!
قيصر امينپور

Mother do you think they'll drop the bomb ?
Mother do you think they'll like this song ?
Mother do you think they'll try to break my balls ?
Ooooh, mother should I build a wall ?
Mother should I run for president ?
Mother should I trust the government ?
Mother will they put me in the firing line ?
Oooh is it just a waste of time ?
گاهی میان این همه ادم اشنایی می یابی با او دمساز میشوی لحظه هایت را تقسیم میکنی
دوستش داری..
گاه انقدر برایت ارزشمند میشود که به نبودش فکر میکنی
اما خوب میدانی که تمام لحظه های بودنش برایت گران بهاست
درک شدن چیز کمی نیست
دامانم پر ز شقایق های وحشیست
اغوشم عطر سیب دارد
دزدانه مرا بوسیده ای
دزدانه دل داده ایم
خوب بودن بهانه نمی خواهد
درست مثل لبخند من نگاه تو
گاه شاید رفتن ماخاموشی ما مثل بازی ما
همیشه در روزهای مشترک با هم بودن دقایقی هست که احساس می کنی در اسمان در حال پروازی.
همیشه در لحظه های تنهایی لذت بکری هست که دلت می خواهد تا ابد تنها بمانی
چه خوب اگر بتوانیم در عین با هم بودن به لحظات ناب تنهایی یکدیگر احترام بگذاریم و چه بهتر اگر در تنهایی نیز نعمت بودن با هم را شاکر باشیم
سارا معصومی
کهنه سال ها و ماه ها شده ای
ترانه ها تورا با من تقسیم میکنند
و من خاموشی تمام نتها را در چشمان وحشی ات دیدم
بیا یک شب ز دیدارت وجودم را منور کن
پریشان خانه دل را زعشق خود مسخر کن
شراب تلخ هجران را چو نوشیدم دل و جان را
ز سر مستی دیدارت رها از خیر و از شر کن
شده خونین دل از هجران دو دیده در غمت گریان
نگه بر این دل زار و بر این دریای احمر کن
بیا ای شاه مه رویان توی چون یوسف دوران
نقاب از رخ بیندازو خجل هر ماه و اختر کن
بهایی نیست جانم را چو از درگاه تو دورم
یبا و این مس جان را به دست ساحرت زر کن
سرم را خاک ره سازم گرت اینجا گذر افتد
قدم نه بر سر و ان را زهفت افلاک برتر کن
اگر چه جمله گویندم وحید از عشق میلافد
چو خود عشقم به دل دادی رها از جمله دیگر کن
اسمان گریه کرد بی صدا با او من
پیراهن صورتی ام را میپوشم
همان که تا نوک انگشتانم میرسید
و میدوم میان گلهای صورتی گم میشوم
و تو از ان دورها برایم دست تکان میدهی
گل مریمی که بر موهایم وصله کردی
مرا میان دشتهای گم نشانت میدهد
چه قدر بوسه هایت را دوست دارم
مرگم را دیدم
اهسته بود ارام خاموش
من از حصار گذشتم از شب پلید نا امیدی از شب پلیدی که مرا با تکه های بدنم میسنجید
زیبایی ام را پرستید
و من خدا شدم
خدایی که اسیر تن بود خدای محصور اشکال
مردم تا به گورم برند
چو اهوی وحشی سرگردان کوه
از نفس صیاد گریزانم
چو غزالی به کنارم باش نه چو صیاد