ازادیم زیر قوانینی که وضع میکنیم
رها ییم که دلی داریم دریایی به وسعت سخره گرفتن گیتی دون
و حقیقتی که بازیچه دروغ هامان می کنیم
حقیقتی که هیچ گاه نبود
به شمارش چه نشستیم!
+
Wed 20 Aug 2008 10:43 AM  .
|
سمبل مسخره کارت اعتباری و تمنای این اقا به صورت مسخره
ادم یاد سبد کالا می افته
بنابرین هر کس توان مالیش رفت بالا قید ازدواج کردن رو میزنه!
واقعا ادم از همسرش یک کارت اعتباری میخواد!!!
+
Tue 19 Aug 2008 4:7 PM  .
|
علاء گفت :
جامه پشمين پوشيده و از دنيا بريده است .
على (ع ) گفت :
او را نزد من بياوريد. چون بياوردندش ، فرمود اى دشمن حقير خويش ، شيطان ناپاك خواهد كه تو را گمراه كند. آيا به زن و فرزندت ترحم نمى كنى پندارى كه خدا چيزهاى نيكو و پاكيزه را بر تو حلال كرده ولى نمى خواهد كه از آنها بهره مند گردى تو در نزد خدا از آنچه پندارى پست تر هستى
+
Sat 16 Aug 2008 9:41 PM  .
|
شماره قطره هاى آب و شمار ستارگان آسمان و ذرات خاك را كه باد به هوا برمى دارد، مى داند. و رفتن مورى بر سنگى صاف و خوابگاه مورى در شبى تاريك بر او پوشيده نيست . افتادن برگهاى درختان و بسته شدن و باز شدن آهسته پلكها را مى داند.
+
Sat 16 Aug 2008 9:29 PM  .
|
کوچه هایش انتظار مرا میکشند
+
Tue 12 Aug 2008 5:52 PM  .
|
دوباره از دورها می ایی صدای ارام پایت را دوست دارم
دوباره برای چیدن بهار نارنج بهانه دستان مهربانت را میگیرم
من برای بازی های بیقرار شاپرکان سرود بارانی چشمانی را کم دارم که بر ابرهای سپید زلالی قطره های
باران را میدوزد
چه قدر شانه هایت را کم دارم
+
Mon 11 Aug 2008 10:49 PM  .
|
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست کجاست.»
سهراب سپهری
+
Mon 11 Aug 2008 5:55 PM  .
|
|
آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است ای سرطان شریف عزلت سطح من ارزانی تو باد یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد یک نفر آمد که نور صبح مذاهب دروسط دگمه های پیرهنش بود از علف خشک ایههای قدیمی پنجره می بافت مثل پریروزهای فکر جوان بود حنجره اش از صفات آبی شط ها پر شده بود یک نفر آمد کتابهای مرا برد روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد میز مرا زیر معنویت باران نهاد بعد نشستیم حرف زدیم از دقیقه های مشجر از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت فرصت ما زیر ابرهای مناسب مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه حجم خوشی داشت نصفه شب بود از تلاطم میوه طرح درختان عجیب شد رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت بعد دست در آغاز جسم آب تنی کرد بعد در احشای خیس نارون باغ صبح شد |
|
|
|
+
Sun 10 Aug 2008 9:48 AM  .
|
پس زانو منشین و غم بیهوده مخور
که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم وبیش
+
Sat 26 Jul 2008 6:12 PM  .
|
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من براوردی نمیگویی براوردم
شبی دل را به تاریکی زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان ودل فدا کردم
+
Sat 26 Jul 2008 6:8 PM  .
|