امروز ازادیم ازادی یعنی عدم تعهد
میخواست تجربه کنیم تمامی لحظات با هم بودنمان را
تجربه کردیم
می خواست که در بگشاییم و پنجره ای
حالا دیگر نوبت دری دیگر است ما هم درمان رابسته ایم خانه ای را سراغ ندارید که فصلی نباشد؟
خانه بی در وپیکر خانه نمیشود
کوله بارم بر دوشم سنگینی میکند
رها ییم که دلی داریم دریایی به وسعت سخره گرفتن گیتی دون
و حقیقتی که بازیچه دروغ هامان می کنیم
حقیقتی که هیچ گاه نبود
به شمارش چه نشستیم!
سمبل مسخره کارت اعتباری و تمنای این اقا به صورت مسخره
ادم یاد سبد کالا می افته
بنابرین هر کس توان مالیش رفت بالا قید ازدواج کردن رو میزنه!
واقعا ادم از همسرش یک کارت اعتباری میخواد!!!
به چشمانی که میشناسمشان گفتم ترا برای من نگاه کنند
چشمانم را دوست ندارم وقتی دیدنت را قسمتشان نیست
کاش میشد هنوز باور داشته باشم که میتوانم بدزدمت مثل کودکی هایم
همیشه با منی حاظر غایب
بنویس که از تمام ارزوهایی که یکسره خاکشان کرد
بنویس که فراموش کرد رنگ ارزو داشتن را چشمهایش را بست بنویس که هیچ نمیخواست
وقتی که شکوفه های بهاری بر سر شاخه های درختان گل میزد از پاییز می سرود وقتی همهمه باران
طراوت خنده های سرمست را میبارید بنویس که دخترک سر بر زانوی خود نهاده بود بنویس که دخترک
غم را نمیشناخت نمی دانست چون خود غم بود و شادی راچون هیچش ندیده بود و کسی نمی دانست
دخترک از اغاز تولدش مرده بود
هیچ بود سرد خالی تهی
ای ادمها که بر شاحل نشسته شاد و خندانید یک نفر..............
کوچه هایش انتظار مرا میکشند
مهد تمدن های کهن
منشور حقوقی که امریکا الان داره استفاده میکنه!
این همه اثار باستانی
این همه نابغه
این همه استعداد های کشف نشده که به قول بزرگان یک روز کفش میشه!
شهروند در ایران
یعنی اولادت رو خدا زیاد کنه امت پیامبر زیاد بشه پیامبر اما واقعا چه امتی میخواد!
ما عضو ان پی تی ایم ما عضو سازمان مللیم
اما فقط عضویم همین اینم لابد برای اینه که بشه شبیه همون مزخرفاتی که اسمش کلاسه!
کلاس بین المللی ما هم بلاخره باید حفظ بشه
دوباره برای چیدن بهار نارنج بهانه دستان مهربانت را میگیرم
من برای بازی های بیقرار شاپرکان سرود بارانی چشمانی را کم دارم که بر ابرهای سپید زلالی قطره های
باران را میدوزد
چه قدر شانه هایت را کم دارم
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست کجاست.»
سهراب سپهری
عمل پای نجابت حرفها را میشکند
و در مسیر نقره گون من تا تو
پلیدی نشاندن برتری و حس سیاه ستایش شدن و با بالهای محبتش به سوی اوج پر گرفتن
مرا از سپیدی این همه خلوص میگیرد
و من ناگزیر از این که تنفر خود را بر زبان اورم
به دنبال بهانه ای برای رهایی از زندانی ام که در ان باید مثل ادمکها عشق بورزی مثل ماشین وظیفه ات
عشق ورزیست بدون این که بفهمند تو انسانی نه یک دیوار
|
آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است |
|
|
خواب هیچ کسی را اشفته نکرده ام
کسی در باد عطر گیسوان دخترک تنها را نمیخواهد و با صدای شبگیر جیرجیرکها طنین ارام هق هقم را
نمیخواهد که از ان گوشه سرک بکشی نه تو که تمام عالم به دلسادگی هایم ریشخند میزنند
من نفس کشیدن را بر خود حرام کرده ام این نفس ها خود میایند و میروند
میدانم که تا اخر عمرم که اینجا بنویسم هیچ چیز عوض نمیشود
نه من نه تو
ثانیه ها را میشمارم میدانم پس شان هیچ نیست
من لحظاتم را قمار کرده ام قماری که هیچ پشت ان است نه برنده نه بازنده تنها منم ببین قمار بازی هایم
هم مثل حظورت هیچند
کسی میداند زندگی یعنی چی؟
الزایمر مدرن گرفته ام
یک ادمک دوپای خوشحال از این که می تواند هر صبح به من صبح بخیر بگوید
من گریستم و او تنها چشمانش را بر گریه هایم میبندد
تا بغض میکنم دستور میدهد که نترکد
او میفرماید که من بخندم
و وقتی دل کوچک بی حوصله قصه دارم را میبیند برایم داستان میگوید و از معجزه ای که روزی می افتد
مثل سیبی که بر شاخه کال سرخی رسیدنش را میشمارد
و نمی داند که من از سرخی تمام لحظه ها عبور کرده ام
و حالم از این حرفهای مصنوعی به هم میخورد
و میخواهم بروم
تا جایی که سکوتم را هم میخوانند
و نمیداند من در برابر او چه تنها ایستاده ام
و نمی داند که گاه از یکی دوری و انقدر نزدیک و گاهی نزدیکی و دور
و او قانون وضع میکند
با مجازات
و من زیر تازیانه های بیرحمش ارام جان میبازم
و او انگاه
مرده مرا میپرستد مرده مرا دوست دارد بر مرده من عشق میورزد
و هیچ گاه نمیفهمد که من
مرده ام
دو ساعت بعدش بستنم!
واقعا تهدید افکار چه نقشی در ریشه کن کردنش داره!
تو ایران نمی تونن بفهمن که بزرگ شدی بچه نیستی از خانواده تا..........
تنهایی من جنس فروختنی نیست
تنهایی من بی ادعاست
تنهایی من روزی متولد شد
گاهی سرکی کشیدند به ان
گاهی به ریا گاه با دلهای سنگین خواستند که معامله ای کنند
دلم گرفته و هیچ چیز نه این لحظه ها نه این روزها
نه ترانه های کاغذی
نه گلهای مصنوعی
دلم را باز نمی کند
اسمان اگر به پرنده رایگان پرواز را می بخشد
هوای او هوای پرنده است
دلم گرفته است
نمی دانم که چرا چون دیگران دلم خوش نمی شود
نمی دانم خاصیت خانه کوچک گلی مادربزرگم که پنجره اش سودای عاشقی یک دختر گیس بلند را به
هیاهوی باد در میان سروستان پیوند میزند چیست انجا فقط ارامی مثل رویا
کاش میشد پیوندم با کوچه های خاکی باغستان پدری ام را با بهشت گمشده جویباران کلاته برایم معنا کنی
نمی دانی چه قدر دلتنگ کویرم و هر شب خواب ستاره هایش را میبینم که مرا چون بانوی مهتابی بر
سر دوششان به قصر شیری میبرند و انجا من میمانم با هزاران چشمک ببین چگونه مرا با اشکهایم
همسوی سوسوی ستارگان نموده ای
که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم وبیش
دمار از من براوردی نمیگویی براوردم
شبی دل را به تاریکی زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان ودل فدا کردم
تو انی که اگر مرا لعنت کنی کمک و یاری هیچکس به کارم نمیاید