تبليغاتX
لیلای
صحنه ها تاریکند

وقتی حضور صمیمی ات را غیبت باور نکردنی از نگاهمان دزدید

بوی خاک بودی

تلنگر برگهای پاییزی در حنجره ات

شکیبا بودی

باور ندارم که نیستی

+      .  | 

تو با تک تک این همه ادم خوش باش

من هم در تنهایی خودم میمانم

تو تمام عشق های فصلی ات را به حساب ذهن بازت بگذار اخر روزی میرسد که اعتراف کنی خسته ای

انچه زندگیست فصلی نیست

 پرنده ها هم بعد از گردش در اسمان باز به لانه خود بر میگردند

تو در بر تک تکشان لانه ای داری نمیدانی چه قدر بی لانه ای

 

+      .  | 

کاش میشد مثل شب باران گریه ها

باز در اغوش خود راهم دهی

توی این خاموش مرگ قصه ها

اندکی جایی پناهم وادهی

 

+      .  | 

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگی اغاز شود

تا که از پنجره چشمانت عشق اغاز شود

دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است

روزها بی معنی اسمان بی رنگ است

سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را

+      .  | 

سر وکله ات این روزها کمتر پیدا میشود

باز هم خدا را شکر کمتر به خیال من میایی

من خیلی وقت است که به اخر رسیده ام تو بمان با مشتی دونده با دنیایی که پایانی ندارد

+      .  | 

دنیا نمیدانم که به چه چیز تو دل خوش کنم انقدر پستی که جز سردی هیچ نداری تمام دل خوشیهایم جدا از جنس مزخرف توست هیچ نداری و این همه سرگردان داری

زمین دگر ان زمین نیست که پدرم به بهایش جنت را فروخت جنتی که بهایش دو گندم بود

+      .  | 

ای هجده تیر تو چه بودی که امروز از اثر اثارت موبایلهامان بیکار شده است
+      .  | 

تو مگر یوسف کنعانی که از دیده هر کس که روی اشکهای یعقوب را سرمه بر چشمانش کشی
+      .  | 

همه جا صحبت دیدارت است

و من اشکی ندارم که به پایت بریزم

و پایی که به سوی تو ایم

اما دلی دارم که تنها تو را دارد و خوابی که تو به ان درایی

خبرت را دور و نزدیک دارم از این و از ان اما اشکم فرو نمیریزد

 بس که میخواهم در اشتیاقش جان داده ام

یادم است بابای مهربانم که چه نامه ها برایت در دفترکم با شوق و اطمینان کودکانه نوشتم و تو چه

ساده همبازی لحظه های صمیمی ام شدی و چه بی بهانه اجابتم میکردی

بچه که بودم تا حرف دیدارت میشد در خیال چمدانی میبستم و شیطنتی را به یاد میسپردم که مرا از

انبوه ادمیان و ان اقاهای اخمو که برای داد زدن نرو بایست در برابر قامتت سر بدر اورده بودند مرا به تو

برساند و تو مرا در اغوش بگیری و مرا با خود ببری و هیچ گاه دگر هیچ گاه تنهایم نگذاری

دلم برایت تنگ شده به قدر عمری که بر من گذرد کاش مرا با خود ببری

 

+      .  | 

به سر شوق سر کوی ته دیرم نازنین

به دل مهر مه روی ته دیرم نازنین

بت من کعبه من قبله من

توئی هر سو نظر سوی ته دیرم نازنین

+      .  | 

از جان من چه میخواهی که هر وعده داستان دیگر می سرایی

جانم به تنگ امد از پریشانی احوالی که نمیداند چه میخواهد

خودش نمیداند گمان میکند که میداند

به خدا نمیداند

+      .  | 

گیسوان من است رها در باد

جایی در دوردست این جا کنار معبد سرخگون

تو شبی مرا پرستیدی

و من بیخبر خدا شدم

هنوز نسیم عطر یاس های کبودی را که به پایم نریخته ای دارد

بر پاکی مهتاب بوسه ای زدم باشد که حریر شبهای بی فانوست گردد

عطر بانوی مصر را میشنوی؟

+      .  | 

به منت دیگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

+      .  | 

کجای دنیا دیده اید گلی را به جرم باغبانش له کنند

+      .  | 

خواب دیدم  یک لیوان اب به من دادی

تعبیرش را خواندم مرادم را میدهی نمیدانی چه قدر پاک گریستم

+      .  | 

نفس میکشم بویت را تنها نسیم سحرگاهی دارد نفس میکشم و تو نمی دانی یاسهای دوردست به عطر پیراهن تو اغشته مرا به کدامین شب گریه می سپارد

بگذار دنیای من انقدر کوچک باشد که تنها تو باشی و من تنها من باشم و عطر تو

نفس میکشی و در انتهای سبزینگی به اغوش ساده من بر میخوری و من در حیثیت شب گریه های یک مرد به بغض فرو خورده تو بر میخورم چه قدر زمین بی تو تهی از سیب است

+      .  | 

حالم بد  است  خبر اعدام یک کودک ان هم در قتل غیر عمد  بی شرمانه است حتی به قوانین خودشان رحم نمیکنند توقعی از نقض حقوق بشر نمیرود بی خود نیست در ایران همه حقوق را با پول اخر برج اشتباه میگیرند! در http://www.irsprc.org/2008/06/299.php دیدمش و این یعنی ما هنوز در عصر حجریم.یاد حرف استادم افتادم که میگفت قوه قضائیه در ایران تنها برای حل و فصل دعاویست نه برقراری عدالت

حالا‌ سخنگوي قوه قضاييه كه به صراحت در جلسه هفتگي خود در واكنشي به بيانيه اتحاديه اروپا اعلا‌م كرده بود، محمد حسن‌زاده در زمان اجراي حكم بالا‌ي 18 سال داشته است با ديدن برگ اول شناسنامه محمد كه حكايت از تولد او در سال 1370 دارد، چه خواهد گفت؟

+      .  | 


ادامه مطلب
+      .  | 

دلم برای قورباغه های کاغذی نعیم تنگ شده وقتی میترا وسط فریاد صفا کیش قوری جهون راه می انداخت. برای سلف هم وقتی طوبی با صدای مافوق صوتی اش همه را از جا میپراند میبینی چه قدر زود تمام شد باورش سخت است. هنوز هم درهای شیشه ای مسخره دانشکده  کلاس های خالی از بشر قاضی زاده  سرک میکشم اموزش هم دیگر لبخندهای نمکین واثقی را ندارد همه چیز عوض شده

+      .  | 

پناهم ده به امن ترین جای دنیا به اغوش بی دغدغه ات مگر ندیدی سواری که گرد بر انگیخت رویای بانوی ماه را به هم ریخت رویای طلایی من گرد نقره گون ماه را کم داشت وقتی اسمان چشمانت مخمل شب های ستاره سوز چشمانم را به کویر کشاند

انشب که من بر پر خیال ارامیده بودم و تو تا خود سحر چشم بر نداشتی و نگاهم میکردی چه قدر خواب کودکانه میخواهم

از امشب هم درهای خیالت را میبندم میدانم از رو نمیروی سنگ پای قزوین است!

+      .  | 

دلم ستاره میخواهد از پنجره اتاقم حتی یکدام هم پیدا نیست  بد وبیراه میگویم بیچاره اسمان که تاوان تنهایی های مرا میدهد
+      .  | 

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ،‌نهان شده در جسم پر ملال منی
جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
 هوای سرکشی ای طبع من ،‌مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
 ازین غمی که چنین سینه سوز سیمین است
چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی

+      .  | 

دلم میخواهد راه بروم و بروم انقدر که نای قدم برداشتن نماند اصلا دلم میخواهد یکمدت وسط یک جنگل

تک وتنها زندگی کنم اما خوب میدانم ترسوتر از انم که تنها بمانم

+      .  | 

یادمان باشد از دیده که برویم از دل هم میرویم  یادمان باشد ازادیم ازادی یعنی عدم تعهد   یادمان باشد  که اگر جسممان دور است روحمان را دور کنیم

یادمان باشد دوستی روح نمیخواهد وقتی روحت را میان این همه دوست تکه تکه میکنی میفروشی

من تنهایم  احتیاج دارم کسی را سراغ ندارید چند روزی محبتش را بفروشد!

+      .  | 

عروسک هنوز چشم کسی را نگرفته

+      .  | 

برایت دلم تنگ است هنوز هم کسی دنباله نگاهش به انتهای نورانی بودنت نمیرسد

هنوز پلک من از باران یاد تو سر شارتر است

+      .  | 

 
< Free counter and web stats