وقتی حضور صمیمی ات را غیبت باور نکردنی از نگاهمان دزدید
بوی خاک بودی
تلنگر برگهای پاییزی در حنجره ات
شکیبا بودی
باور ندارم که نیستی
من هم در تنهایی خودم میمانم
تو تمام عشق های فصلی ات را به حساب ذهن بازت بگذار اخر روزی میرسد که اعتراف کنی خسته ای
انچه زندگیست فصلی نیست
پرنده ها هم بعد از گردش در اسمان باز به لانه خود بر میگردند
تو در بر تک تکشان لانه ای داری نمیدانی چه قدر بی لانه ای
باز در اغوش خود راهم دهی
توی این خاموش مرگ قصه ها
اندکی جایی پناهم وادهی
قصه زندگی اغاز شود
تا که از پنجره چشمانت عشق اغاز شود
دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است
روزها بی معنی اسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
باز هم خدا را شکر کمتر به خیال من میایی
من خیلی وقت است که به اخر رسیده ام تو بمان با مشتی دونده با دنیایی که پایانی ندارد
زمین دگر ان زمین نیست که پدرم به بهایش جنت را فروخت جنتی که بهایش دو گندم بود
و من اشکی ندارم که به پایت بریزم
و پایی که به سوی تو ایم
اما دلی دارم که تنها تو را دارد و خوابی که تو به ان درایی
خبرت را دور و نزدیک دارم از این و از ان اما اشکم فرو نمیریزد
بس که میخواهم در اشتیاقش جان داده ام
یادم است بابای مهربانم که چه نامه ها برایت در دفترکم با شوق و اطمینان کودکانه نوشتم و تو چه
ساده همبازی لحظه های صمیمی ام شدی و چه بی بهانه اجابتم میکردی
بچه که بودم تا حرف دیدارت میشد در خیال چمدانی میبستم و شیطنتی را به یاد میسپردم که مرا از
انبوه ادمیان و ان اقاهای اخمو که برای داد زدن نرو بایست در برابر قامتت سر بدر اورده بودند مرا به تو
برساند و تو مرا در اغوش بگیری و مرا با خود ببری و هیچ گاه دگر هیچ گاه تنهایم نگذاری
دلم برایت تنگ شده به قدر عمری که بر من گذرد کاش مرا با خود ببری
به دل مهر مه روی ته دیرم نازنین
بت من کعبه من قبله من
توئی هر سو نظر سوی ته دیرم نازنین
جانم به تنگ امد از پریشانی احوالی که نمیداند چه میخواهد
خودش نمیداند گمان میکند که میداند
به خدا نمیداند
جایی در دوردست این جا کنار معبد سرخگون
تو شبی مرا پرستیدی
و من بیخبر خدا شدم
هنوز نسیم عطر یاس های کبودی را که به پایم نریخته ای دارد
بر پاکی مهتاب بوسه ای زدم باشد که حریر شبهای بی فانوست گردد
عطر بانوی مصر را میشنوی؟
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
تعبیرش را خواندم مرادم را میدهی نمیدانی چه قدر پاک گریستم
بگذار دنیای من انقدر کوچک باشد که تنها تو باشی و من تنها من باشم و عطر تو
نفس میکشی و در انتهای سبزینگی به اغوش ساده من بر میخوری و من در حیثیت شب گریه های یک مرد به بغض فرو خورده تو بر میخورم چه قدر زمین بی تو تهی از سیب است
حالا سخنگوي قوه قضاييه كه به صراحت در جلسه هفتگي خود در واكنشي به بيانيه اتحاديه اروپا اعلام كرده بود، محمد حسنزاده در زمان اجراي حكم بالاي 18 سال داشته است با ديدن برگ اول شناسنامه محمد كه حكايت از تولد او در سال 1370 دارد، چه خواهد گفت؟
انشب که من بر پر خیال ارامیده بودم و تو تا خود سحر چشم بر نداشتی و نگاهم میکردی چه قدر خواب کودکانه میخواهم
از امشب هم درهای خیالت را میبندم میدانم از رو نمیروی سنگ پای قزوین است!
تک وتنها زندگی کنم اما خوب میدانم ترسوتر از انم که تنها بمانم
یادمان باشد دوستی روح نمیخواهد وقتی روحت را میان این همه دوست تکه تکه میکنی میفروشی
من تنهایم احتیاج دارم کسی را سراغ ندارید چند روزی محبتش را بفروشد!
هنوز پلک من از باران یاد تو سر شارتر است