تبليغاتX
لیلای

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در طعم ادراك يك كوچه تنها ترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيز ها را ببينيم.
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.

مرا خوب كن زير يك شاخه دور ازشب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد.

و آن وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گير و داري كه چرخ زرهپوش از روي رؤياي كودك گذر كرد.

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو از بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت،من مثل ايماني از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

سهراب سپهري
+      .  | 

 ترجيح می دهم که صراحی های الماس احساسم، انديشه هايم، معانی طلای کلمات اهورائيم را که رنگ

و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند و حتی بشکنم و بدست اين نگاه ها و

 فهم های پير ُسرفه ای مسلول خر نيفتد. . . علــــی شریعــــتی

 

+      .  | 

زیبایی هیچ گاه عرضه نمیشود

زیبایی خاموش است مانند مشک که خود نشان خود است

این چشمانند که می بینند و نمیبینند

عشق همیشه پنهان است و کار پادشاهان کشف کردن و پرستیدن ان

+      .  | 

امشب ماه تنها نیست بانوی مهتاب بر حریر دامن اش می تابد

دلم برای ماه میسوزد سوسوی ستارگان هم به کارش نمی اید ستاره ها فقط چشمک میزنند

+      .  | 

ای فرزند ادم

من به هر چیزی میگویم باش میشود

مرا در انچه امر کرده ام اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که به هر چیزی بگویی باش بشود

 

+      .  | 

+      .  | 

 

 می روی به کنار درخت پر شکوفه، مست می شوی از عطر بهار 
و آواز بلبلی که مدهوش بی کرانگی زیبایی است
بر اسمان آبی می نگری
 و می روی تا اولین رقص شکوفه های گیلاس
 در کنار جویی که آرام است و رونده
گلبرگ های سفید و صورتی را بر تیرگی خاک خیس کناره ی جوی، خاطره می شوی
 و می روی
 دستان ات خالی است
 دستان ات پوسته ی بی شکل درختان را نوازش می کند
 و چیزی مانند یاد اطمینان کودکانه
 به دستان ات می پیوندد
 و همان جا می نشینی
 سرمای خاک را هم چون گهواره ی آینده ات می چشی
 و به زندگی لبخند می زنی

+      .  | 

 

خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی

خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی کنی

خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره شود

خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش راباز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند

حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ، به کش و قوس های تنم
در حسرت
دستهایت پرپر میزنم

چقدر برایت قصه بگویم

چقدر
ببوسمت ، نوازشت کنم

موهایت را نفس بکشم تا خوابت ببرد

چقدر
نگاهت کنم ؟

نگاهت کنم تا خوابت ببرد

چقدر
بی تو به تو فکر کنم

+      .  | 

همه از سوسک میترسند بدون فکر کردن    

همه سحر راز شقایق نمی شوند بدون فکر کردن!

+      .  | 

http://www.youtube.com/watch?v=lDgVULx1lO4&feature=related
+      .  | 

قاصد روزان ابری داروگ

کی میرسد باران  ؟

 

+      .  | 

به اسمان بگو تمام دریاچه های کوچک ابگین     سرخ پوشی ماهیان بی قرار را از تو می خواهند

بگو که تمام ستارگان کویری سکوت  چشمان دخترکی را میخواهند که روزهاست بی قرار دیدن سوسوی

سرزمین مادری اش است

بگو که تمام نسیم ها هنوز قاصدان تولد اقاقیایی بر دامن چین چین کویرند

که هنوز دلی در مسخ ادمکان تهی صبورانه میزند

+      .  | 

چه قدر دلم می خواهد ستاره ای باشم در اسمان کویر
+      .  | 

+      .  | 

حتی رنگ چشمانت را فراموش کرده ام

راستی کالسکه ان شب من چه رنگی بود  ؟

+      .  | 

من در برابر اینه ای ایستاده ام که ادعا میکند مرا میشناسد

اهی میکشم

اینه تا ابد تار میماند

+      .  | 

دو چشمم درد چشمانت بچیناد           مبو روزی که چشمم ته مبیناد

شنیدم رفتی و یاری گرفتی                 اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

+      . 

.

رنگین خیال هزار نقش

هنر نزد ایرانیان است و بس

+      .  | 

نسیم دوباره بوی اغوش ترا اورد

چه قدر دلم میخواهد در اغوشم بگیری

+      .  | 

پرندگانی هستند
كه آشيانه خود را ترك می‌كنند
به جای ديگر می‌روند
.و خواب آشيانه خود را می‌بينند

بهارها به زمستان می‌روند
و خواب می‌بينند
.كه در بهارند

پرندگانی هستند
كه روز و شب تنهامان می‌گذارند
و خواب می‌بينند
.كه روز وشب با ما هستند

تو اين پرندگان را ديده‌ای
و خواب می‌بينی
.كه با تو هستند

ضيا موحد

+      .  | 

آن یکی را یار پیش خود نشاند                    نامه بیرون کرد و پیش یار خواند

بیتها در نامه و مدح و ثنا                            زاری و مسکینی و بس لابه‌ها

گفت معشوق این اگر بهر منست                 گاه وصل این عمر ضایع کردنست

من به پیشت حاضر و تو نامه خوان              نیست این باری نشان عاشقان

+      .  | 

کوچک که بودم همیشه در خیالم برای دیدار تو چمدان میبستم و بر روی کاغذهای سپید برایت نامه کودکانه: بستنی میخواهم

حال نه چمدانی دارم نه کاغذ   خوابی دارم که تو به ان میایی چه میگویم تو به ان میایی

باز فرود آمديم بر در سلطان خويش
باز گشاديم خوش بال و پر جان خويش
باز سعادت رسيد دامن ما را کشيد
بر سر گردون زديم خيمه و ايوان خويش
ديده‌ی ديو و پری ديد ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سليمان خويش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما
يوسف جان برگشاد جعد پريشان خويش
دوش مرا گفت يار: «چونی از اين روزگار؟»
چون بود آن کس که ديد دولت خندان خويش
آن شکری را که هيچ مصر نديدش به خواب
شکر که من يافتم در بن دندان خويش
بی زر و سر سروريم، بی حشمی مهتريم
قند و شکر می‌خوريم در شکرستان خويش
تو زر بس نادری، نيست کس‌ات مشتری
صنعت آن زرگری، رو به سوی کان خويش
دور قمر، عمرها ناقص و کوته بود
عمر درازی نهاد يار به دوران خويش
دل سوی تبريز رفت در هوس شمس دين
رو رو ای دل بجو زر به حرم‌دان خويش


+      . 

روزی

ستاره ای که کویر

مهتابی که اسمان

لیلی که مجنون

بی تابیی که موج

حلقه ای که زلف

منی که تو

میخواهد

میشوم

من بانوی تو میشوم

+      .  | 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

 ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

پائلو

+      . 

تنهایی
+      . 

نسیم بوسه تو را اورد

سنجاق شقایق گلگون شد

بر روی گیسوانم شقایقی سوخته بر جامانده

 

+      . 

همان جا پای همان قصر کاغذی

جایی که مث خدا از بالا پایین را میدیدی همان جایی که ابرها با هم قهر بودند و دم سرد حسرت هوای

پاک سحرگاهی را مه الود بودن میکرد

دل یک دختر بند انگشتی به تار یک زلف که بر پیشانی بلندت بود گره خورد

نه دیگر هوایی نمانده تورا هیچ گاه ندیده ام

نه یک بار هم صدایم نکرده ای

سر بر شانه هایت هیچ گاه ننهاده ام

غریبگی اما نمیدانم

سالها با من همراه بوده ای از کجای این کره خاکی تا من؟

بودنت همیشه در دل کاش میدانستی دل  هم میپوسد میمیرد

قصه های مادربزررگ را هنوز به یاد دارم

قصه من اما همیشه ..........

+      . 

گاهی بهتر است پستهایت را بدون نظر خواهی بگذاری

+      . 

چه حقیر است این عشق،

گر بماند به میان من و تو،

خود بمیرد در خود،

گر ببندد در خود،

و بماند به میان من و تو.

عشق در بسته،

ناسزایی است به عشق همگان.

او که سیبی را دوست می دارد،

به همه مهر می ورزد.

که همه از گوهر یکتایند.

-

من به خوبی می دانم

که ورای من و تو،

هستی هست،

عشق ما می میرد،مگر آزاد شود،

رفتنت رنج من است،

رنج من عشق من است،

پس رهایت خواهم کرد،

که تو را آزاد دوست می دارم.

-

پائلو کوئلیو

چون رود جاری باش

+      .  | 

http://www.youtube.com/watch?v=B1wBY5tMcWo

بنده هر انچه در بند انی

شهرت

مقام

نسل

ثروت

نه به دنبال انیم که ما را در لباس ساده به جهانیان نشان دهند و بگویند این است کسی که من عاشق اویم

+      .  | 

دلم میخواهد دستم را بگیری

بیا از بوم نقاشی بیرون برویم بیا فرار کنیم

نه دیگر خیالی نمانده

بوم جای خالی اغوشت را پر نمیکند

اغوشت را میخواهم

دستانم را بگیر بیرون بوم زندگی جاریست

+      .  | 

دست به شبی داده ام که هیچ سویش پیدا نیست

من مانده ام با تمام دلهره های عالم

مادرم میگرید من مرده ام

این سوی زندگی من شبیست کویری

میدانی کویر چه ارامشی در شکم دارد

ابستن تمام نومیدی ها ی چشمی که دیدار تو را میخواست تنها یک لحظه

نفسی که عطر تورا می خواست بر گردن بنهاده دل گذارد  تا شاید کمی ارام گیرد

عطری که پیراهن تن تورا دارد

تنهایی من عجیب ابستن است

+      .  | 

 

داشتم وبلاگ قبلیمو نگاه میکردم نه نمیشد از کنار این عکس راحت بگذرم

جنایت تولد جنایت تولید مثل  جنایتی به اسم مادر بودن به اسم پدر بودن تا جنایتی به اسم استعمار

+      .  | 

تو میری پشت علف ها گم میشی

من می مونم و گل اقاقیا

+      .  | 

و هر كس به خدا توكل كند او براي وي بس است
+      .  | 

 گويند روزي ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد. غفلتاً فکري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان کرد و گفت: " آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟"

چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصي از قياس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره يا مخاطب است نه قانع کردن او، ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد و از مايعات خالي است.

ملاصدرا با تبسمي رندانه مجدداً روي به طلاب کرد و گفت: " اکنون آيا کسي هست که بتواند ثابت کند در اين حوض آب هست؟ " يعني مقصود اين است که ثابت کند حوض خالي نيست و آنچه در آن ديده مي شود آب است.

شاگردان از سؤال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغري و کبري به اين نتيجه رسيديم که در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت کرد و گفت که در اين حوض آب هست...

فيلسوف شرق چون همه را ساکت ديد سرش را بلند کرد و گفت:« ولي من با يک وسيله و عاملي قويتر از دلايل شما ثابت مي کنم که در اين حوض آب وجود دارد ». آنگاه در مقابل چشمان حيرت زده طلاب کف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد. همگي براي آنکه خيس نشوند از کنار حوض دور شدند. فيلسوف عاليقدر ايران تبسمي بر لب آورد و گفت: «همين احساس شما در خيس شدن بالاتر از دليل است ....».

 (http://243.blogfa.com/post-27.aspx) بر گرفته از نوشته کاوه حسابی

 


+      .  | 

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ !!!
+      .  | 

تن تو زخمی همیشه

دستانت را به باد ویران بسپار

(ایران از پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان امتناع کرد ۹۰ مورد غیر شرعی )http://www.saanei.org/page.php?pg=showzanan&id=12&lang=fa 

+      .  | 

بی بهانه دوستم بدار

بی بهانه با من بمان

دستان زلال کوچکم را بی بهانه بخواه

پروا بهانه زیبای تقدیر نیست

دوستت دارم را بی بهانه میخواهم

قدم نه بر جاده ای از نور جاده ای که طلوع ماست

خسته ام از این بازی ها بهانه ها شایدها

شاید فردا خیلی دیر باشد

+      .  | 

 
< Free counter and web stats