من حرفی ندارم شاید هم ته کشیده
شاید واقعا میشه همه چیزو خرید
من دیدم میشد
حتی خودتو میتونی بفروشی
دنیا واست بازاره اره؟
وقتی روحی تو اون تن لشت نمونده
گم شو نمیخوام ببینمت
نهالی در ذهنم
داسی در دستم
شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
غمی بر چشمم
آفتابی در اندیشه ام
رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم
ترانه را در سکوتم بشنو
نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان
تو در پس روزهای ابری نهفته ای
و من بی قرار بارشم
ای ابرها در امتداد انتظارم با یکدگر بر خورد کنید
تو در پشت برهنگی اندام بید نشسته ای
و من بی تاب تنپوشی از سبزینه ها هستم
ای بیدها عریانی تان را با شکوفه های استقامت من بپوشانید
تو درکنار کودکی غنچه آرمیده ای
و من کهولت شاخه ها بسر می برم
ای لحظه های ناب ، غنچه های گمگشته را
در شاخسار خمیده ام پیدا کنید
در امتداد غروب چشمهایم طلوعی دوباره اش
در بستر شکسته ی بازوانم پروازی باش
بر اصوات مرده ی لبانم قناری ها و جیرجیرک ها را و سهره ها را رها کن
با گامهایت بر سنگفرش سینه ام رقصی پر شکوه را آغاز کن
و مرداب دلتنگی ام را پر کن از شکوفه ها ییکه میوه خواهند داد
در کوچه باغ روحت خزیده ام
کویر بیدار است
در بیشه ی سبز خزان تپیده ام
حافظه در خک است
در همکلاسی شب و مهتاب چکیده ام
ماه در قفس است
در انس لطیف خرد و مستی جا می دویده ام
شراب در بند است
تلفن به صدا در امد دلش نمی خواست گوشی را بر دارد می دانست ان ور خط کیست
علو سلام
سلام
می بخشید قرار گفتگوی ما چی شد؟
فردا شاید نتونم اخه...
مهم نیست باشه پس فردا
دخترک دلش نمی خواست اما
با شه خداحافظ
و از ان پس دخترک دلش گردش زمین را نمی خواست اخر دلش جای دیگر بود
دلش جای دیگر بود
فرومایگی تنها این نیست که کودکی گرسنه تورادر حالی که چشم بر چشمانش دوخته ای ومیخوری بیند بدتر از ان اینست که روح انسانها را بازیچه و دستمسک احتیاجات و خواست های خود نمایی
دزدانه نگاهم میکنی
دزدانه سیب میچینم
دزدانه اشک میریزیم
دزدانه دل تنگ میشویم
دزدانه مثل همیشه
شهامت دزدانه عاشق سادگی میشود
مثل امروز دیروز فردا
و دزدانه همه چیز تمام میشود
ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی