این خانه ی جدید من اگر طاقت اوردم
+
نوشته شده در Tue 29 Mar 2011 توسط .
|
غزل سایه بدون تو ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که اهی بزنم
+
نوشته شده در Thu 18 Feb 2010 توسط .
|
باهوشی و عاقل بودن یعنی چشمهای من باید ترا دروغ ببیند؟!
وقتی اینه از خالی بودنش میبیند
نه نقشی دارم نه صحنه ها و کاتهایش را میشناسم
ماه پشت ابر نمیماند هم بماند به حساب سیاه قلم
من و دفتر خالی و ...
چشمهای روشن کودکی را ندیده اید در این حوالی؟
+
نوشته شده در Tue 16 Feb 2010 توسط .
|
کنار سپیدی سینه تو ارام میگیرم
+
نوشته شده در Fri 12 Feb 2010 توسط .
|
یاد داشته باش
من می توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته خو یاشیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم،
من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
...
می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.
می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملواز انسانهاست ،
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى
همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
پي نوشت: و كسي هست كه هيچ گاه نفهميد كه من نيز يك انسانم!
گاندی
+
نوشته شده در Fri 12 Feb 2010 توسط .
|
خوشحالم خوشحالم نه نمیشود وصفش کرد
مگر میشود ترا وصفت کرد؟
+
نوشته شده در Fri 12 Feb 2010 توسط .
|
بوسیدنش مذهب من است و اغوشش قبله گاهم و من دوزخیٍ برزخ خورده بی هوا
+
نوشته شده در Mon 8 Feb 2010 توسط .
|
شاد و خنده ریز بی من، چه اسان فراموش شدم، چه ساده ام! وقتی در خاطرش نبوده ام که فراموش شوم
+
نوشته شده در Mon 8 Feb 2010 توسط .
|
یک عمر دور و تنها, تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست, من دل سپرده بودم
محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در Mon 8 Feb 2010 توسط .
|
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
قیصر امین پور
+
نوشته شده در Tue 2 Feb 2010 توسط .
|
+
نوشته شده در Sun 24 Jan 2010 توسط .
|
شاید چشمان مادران عزا دار انقدر اشک ریخته که اسمان سرزمین من شرم باریدن دارد
+
نوشته شده در Sun 17 Jan 2010 توسط .
|