پشت قاب خالی ای که نام تو زیر خطوط ساده اش نقش بسته بود،میشد، باور نداری
با همان یک پنجره درهم ریختن تمام وجود ساده بودن من را
را همه و همه را میخواهم
بردگان خداوندی که پاداش نیکی و بدی میدهد
انسانهایی که دنیا را دو رنگ میبینند یا سیاه یا سپید
انسانهای منظم حساب کتاب شده
انسانهای قید خورده
اه با اینها نمیشود رقصید نمیشود زندگی کرد حالا هی برایت دست هم که بزنند و هی برایشان بگویی
که اهنگ این ترانه وصله بالا و پایین پریدنهایت نمیشود
بگذار گاهی خورشید اول غروب کند
همراه قدمهای تو میشود به طلوع رسید
مرا فریاد کن
شاملو.
راز هزار اسمان غریب را مینوازد
داغی نزدیک است
سوختنی دیگر باید
تا گره دیگر از حنجره نی دود شود
در نای فریاد
چیزی در من شکفته میشود انگار
مهری رحمانی.
اما طلوع دستان ما را یاداوری مان از غروب پر پر میکرد
چه دلتنگ بوسه ای بی بهانه ام
اما تو
زندگانی من بودی
فروغ.ف
نسیم از حریر جاده ابریشمین تا هزار و یک شب افسانه،به سینه ام عطر تو را سنجاق میکند
هنوز میبویمت و تو نمیدانی عطر هزار بوسه نهان بر کجاوه بانوی ماه را
بازهم دلم تو را میخواهد