اما تو
زندگانی من بودی
فروغ.ف
نسیم از حریر جاده ابریشمین تا هزار و یک شب افسانه،به سینه ام عطر تو را سنجاق میکند
هنوز میبویمت و تو نمیدانی عطر هزار بوسه نهان بر کجاوه بانوی ماه را
بازهم دلم تو را میخواهد
تو هم به یقین رسیده ای از این خستگی من گلایه نمیکنم جای شکرش باقیست هنوز فراموشم نکرده ای ...
نامت را
اهسته میگویم
اشکم را
بی صدا میریزم
اما هنوز هم با اشاره ای پر از ترک میشوم!
اما نقش و نگار دستهایت غریبه ترین بود با خالی دستهای مهر
من به فکر ساقهای نازک دوستی هستم
بس است دیگر هوا با لبخند تو را میخواهم
حال هر روز
بی اتش نمیخواهد خودش را از همین کلام ساده تا زیان ان دختر تا پیری سپید موی تا جوان و کودک
یک لحظه ارام ندارد
دلم برای خودم میسوزد
مرا
چهل تکه ی ان را قبای سروریشان میبافند
من با همین اتش بر جان افتاده عافیت سوز شما با سلامت و مقامت و...
کاش رهایم کنید